Just imagine

فکرش ُ بکن ...

سـآل ِ دیگه اینموقع،همه یِ خانواده دور ِ هم جمعیم....صداهـآیِ جدیدی به خـانواده اضـافه شده...

مجردا به عشقشون رسیدَن...متـآهل ـآ هم که منتظر ِ بچه بودن بچه دار شدن !!

اون لبخنـ :) ـدایی که مـاه هـآ یـآ سال هـآ از خونواده دور شده باز به لبـآشون نشسته  :)

بعد همینجوری که صدایِ قهقهه میـاد، به آرزویی که امسـال کردیم فک کنیم ُ بگیم :

" دیدی همه چی درست شد؟!دیدی چقدر الکی حرص خوردی!؟ "

پر از استرس َ م

دیگه کم کم مهمونـآ باید برسن از الـآن!شـآید امروز ُ نتونم بیـآم نت اگه شب طرفـایِ سـاعت ِ 9:30.10 یهو یـاد

من اُفتادین،ازتون میخوام فقط و فقط برایِ آرامش ِ مآمـآنم دُعـا کنین!که همه چی به خوبی پیش بره!!

به محمد میگم استرس نداری تو ؟ میگه نه ! مگه کار ِ غیر ِ قـانونی کردم یـآ خطـآیی ازم سر زده که استرس

داشته باشم !

من فدایِ این دل ِ گــُندَش بشم ! که حتی اگه توش آشوب باشه به رو خودش نمیـاره ! (:

.

+اینروزـآ مهربون تر شدم !مثلا همون موقعی که میرم ُ برایِ خودم عطر ُ اسپری میخرم ُ یکی هم برایِ داداشم میخرم ! وقتی

میـاد خونه بهش میدم ُ لبخند میزنه ! میگه کـاش از خدا یِ چیز ِ دیگه میخواستم ! الان که تویِ راه بودم داشتم به این فکر میکرم

که باید یِ اسپی بخرم ! :)

+نمیدونم قرار ِ امشب چجور پیش بره اوضـآع ! فقط میتونم بگم به همونقدر که احتمـال داره نـآمزد کنیم ، به همون اندازه هم امکـآنش

هست که همه چی دوبـاره بی نتیجه بمونه ! پس توکلم به خدا ِ :)



دل ِ من سـاده ُ کودکـانه خوش میشود !

اصلـآ دلم میخواد به هیچی فکر نکنم ! دلم بچه گی میخواد ! دلم یِ دلخوشی ـایِ سـاده میخواد برایِ لبخند !

مثل ِ همون سنجـآقی که خریدم برایِ گوشه یِ شـال ُ لبـآسم !

همون سنجاق ِ ساده ای که کلی وسواس به خرج دادم برایِ انتخـاب ِ آویزاش!همونی که دختر ِ با دیدنش بهم

گفت سنجـاق ِ تو با همه یِ اینـآ فرق داره ! خیلی خـاص ِ ! بیـآ باهـام ُ برایِ منم انتخـآب کن !

.

+ " کیلیک " .... من بـآ همین چیزـآ شـآد میشم... (:


پِی نوشت ِ پست ِ قبل !

اینروزـآ فقط به یِ آهنگ گوش میدم ! آهنگ ِ بی کلامی که انگـار 1000 تـا درد توش ِ !

گوش میدم ُ به یِ جـا خیره میشم ُ اشکـام میـآد...این اشکـآ باید درد ِ تویِ دلم رو بریزه بیرون !

.

+ " کیلیک "

+ به خدا من خوبم ...خوشحـالم...تموم میشه اینروزـآ دوست ِ من ! شک نکن....هیچ مشکلی موندنی نیست... (:

+ بخـ :) ـند عزیزمـ ، فردا تو راه ِ ....

خوبم؟بدم ؟ نمیدونم....

اصلا نمیخوام به مغزم اجـازه بدم که با فکرایِ بیخود اینروزـآم خراب شه !

امـآ باید بیـام اینجـا ُ بنویسم تـا خالی شم از این همه آشفتگی...همه یِ حس هـآم با هم قـاطی شده اینروزا

حس ِ شـادی،ذوق،هیجـان،ترس،آشفتگی....همه ُ همه مخلوط شدن با هم ! یِ لحظه شـادم ُ یِ لحظه دِپرس !

هنوز انگـار به این بـاور نرسیدم که قراره بشم نـآمزدش ! وقتی که دیشب عموم ُ زن عموم باهـام روبوسی میکنن ُ

من ُ با واژه یِ عروس خـانوم صدا میکنن ، اون ته ِ دلم نمیدونم چی میشه ! پیش ِ خودم میگم عروس خـانوم !؟

کدوم عروسی ِ که انقدر اینروزا درگیری ُ مصیبت داره !؟ کدوم عروسی ِ که زیر ِ چشـآش گود شده ُ سیـآه !!؟

تو همین فکرام که باز آشفته میشم! آشفته از اینکه مامانم واس ِ پنجشنبه همه یِ تیر ُ طایفش ُدعوت کرده

واس ِ شـام که بعد از شـآم همَشون تو مراسم ِ مـآ حضور داشته بـاشن ُ بزرگی کنن واسمون !

امـا با این وجود هنوز هم منتظر ِ ی ِ بهونس که پنجشنبه رو کنسل کنه ! بهـانه پشت ِ بهـانه !

امـا لحظه یِ بعد شـآدم ! خیلی شـاد ! همون لحظه ای که پسرک بهم میگه: " مریمـ قوی بـآش محکم بـاش!

هرچی مامانت خواست بگو من جور میکنم ! "

امـا تهِ دلم غمگین ِ از اینکه داریم هی بـاج میدیم ُ شدیم بازیچه یِ دست ِ دیگران !

از اونور خوشحـالم وقتی که دختر خـاله هـام از الان تو فکرَن که واسه مراسم ِ من چه لبـاسی بپوشن ُ

چجور بدرخشن !

.

+ فقط دوست دارم بخوابم ُ پنجشنبه شب بیدار شم !

+ چقدر جـایِ بابام خـالی ِ ...اینروزـآ از کنـآر ِ عکسش که رویِ میز ِ به سرعت رد میشم ! طاقت ندارم باهـاش چشم تو چشم

بشم ُ بغضم بترکه...طاقت ندارم بهش زل بزنم ُ بگم بی انصـآف مراسم ِ تک دخترت ِ ! کجـایی تو...

+ راستی ؟؟! من چقدر باید کرم پودر ُ پنکک ُ از این زهر ِ مـاری ـا بزنم که نفهمن عروس خـانوم زیر ِ چشآش داغون ِ ؟؟!

+من خوبم...خوبــــ ِ خوب....چون دلم به بودن ُ داشتن ِ مردی خوش ِ که داره یِ تنه همه چی ُ حل میکنه...چقدر مدیونشم من....

خبر !

عمش امروز زنگ زد ُ گفت اگه اجـازه میدین هم سه شنبه بیـایم یِ سری حرف بزنیم هم پنج شنبه !

مـآمـآنم گفت بهتون خبر میدیم!بـا من که صحبت کرد گفت زنگ بزن به عمش ُ بگو که فقط پنجشنبه بیـان...دیگه

سه شنبه لـآزم نیست ! منم زنگ زدم....

عمش گفت دیگه 9 به بعد میـایم... من از الـآن خیلی استرس دارمـ :|

اصلا لبـاسِ منـاسبی هم ندارم بپوشم حوصله بـازار رو هم ندارم ! چون سخت گیرم ُ معمولا زود پسند نمیکنم!

یِ کـُت دارم شـاید همون ُ بپوشم...چون راحته ُ معذب نیستم توش....البته میخوام به احترام ِ بزرگترا هم چـادر

سر کنم ! نمیخوام یِ لبـاسِ خیلی دخترونه ُ نـآنـآز بـآشه ! حوصله یِ جنگولک بـازی ندارم !! :))

فقط میخوام کـآرمون درست شه ُ همه چی حل شه که با خیـال ِ راحت دیگه جنگولک بازی در آریم :))

.

+یِ صلوات شمـار گذاشتم پایین ِ وبم،اگه دوست داشتین سهیمـ شید :)

من ُ تو چقدر خوش شـانسیم که به تور ِ هم خورده ایم ! :)

میخوای بدونی من ُ پسرک چجور تـآب میـآریم این همه سختی ُ مشکل ُ ؟؟!!

چون سرخوشیم !! :))

چون میدونیم کـآر نشد نداره ! بـآید بشه ! باید بشه اون چیزی که میخوایم !

چون دیوونه بـازی در میـاریم ! میخوایم جدی حرف بزنیم امـآ نمیشه ! دو دِیقه بعد از سر ُ کول ِ هم بـالا میریم !

صدایِ خنده هـآمون میپیچه تو فضـآ ! چون دنیـایِ دونفره یِ خودمون ُ همراه با همه یِ دیوونه بآزیـآش دوست

داریم ! دیوونه بـازیـآمون حد ُ مرز نمیشنـاسه!! کلا با خودمون حـال میکنیم ! حرف های همدیگه رو می فهمیم ُ

از همین درکِ متقابل لذت می بریم !

+مشکلات ُ جدی نگیرید.... (:


یـادت باشه همیشه یِ همیشه " مــَرز " برایِ یِ رابطه بی معنـآست !

حواست باشه برایِ گفتن ِ دوسِت دارمـ ، هزار ُ یِ راه هست

حواست بـاشه حواسِت ، پَرت ِ دیوونگی هـآیِ روزگـار نشه ! :)


تـآ ببینیم میشه یـا نه !

شـآید فردا یـآ پس فردا عمش زنگ بزنه ُ قرار بزارن برایِ آخر ِ هفته !

که بیـآن برایِ مهریه ُ از این جنگولَک بـازی ـآ !!

فکرام ُ کردم ُ به محمد گفتم 313 تـا سکه بهـآر آزادی به همراه ِ مخلفـآتش ! محمد گفت اگه مـامـآنت راضی

نشد برایِ 313 تـآ همون تـاریخ ِ تولدت ُ میزنیم !

کلـآ مـا گیر کردیم این وسط!بـاید بله رو از مـامـآنم بگیریم!! منم که هویجـَم اینجــآ !! :))

.

+ مـَن دلم روشن ِ ! مطمئنم خدا جواب ِ صبر ِ من ُ محمد رو میده ! ハート のデコメ絵文字

+ فردا عصری میخوام برم براش یِ پیرهن بخرم واس ِ آخر هفته بپوشه! وقت نمیکنه خودش بره گفت برو بخر بیـام ازت بگیرمش! :)

men

" مـَردهـآ "

در عين پيچــيدگی

در عاشقی روش ِ ساده ای دارند ...

 تــو را بخواهند،برايت می جنگند و

تـو را نخواهند،با تــو می جنگند !!!

.

+ :)

بـآید بـآشی تـا دست ُ دلم برود .....

بعضی وقت ـآ یِ سری لبـاس ِ نو هست که هرکـاری میکنی دست ُ دلت به پوشیدنشون نمیره !

دست ُ دلت نمیره بپوشی چون فقط بـاید برایِ مخـاطب ِ خـاصت بپوشی...حالا اون لباس هرچقدر هم که سـاده ُ

معمولی بـاشه امـآ اول بـاید برایِ اون بپوشی...مثل ِ تک پوشِ اسپرت ِ قرمزت با نوشته هـایِ مشکی....

مثل ِ بلوز شلوار ِ فـآنتزی ِ تو خونه ایت ... مثل ِ پیراهن ِ سفیدت که روش پر از نگین ِ ُ تـا زانوهـات میـاد ُ

زیرش یِ سـاپورت ِ مشکی ِ .....

مثل ِ همه یِ اینـایی که تو کمدم جـا خوش کردن ُ هنوز هم یِ بـآر نپوشیدمشون.... (:



:)

از شـُمـآ چه پنهـآن انگـآر به هم وابسته تر شده ایم ....انگـآر بیشتر شده ایم یِک جـان در دو بدن !!!

زنگـهآ بیشتر شده...sMs هـآ بیشتر شده...خواستن هـآ هم بیشتر تـــَر !!

با حسرتی عمیق میگوید: " میشود شب همراهم به هیئت بیـآیی؟؟ "

مکثی میکند ُ جواب ِ خودش را میدَهد.... : " نَه مـآدَرت نمیگذارد.... "

و َ من میفهمم اندوهـَش را....

+ اَمـآ من خوشبختــ َم ... (:

.

خوشبختی داشتـטּ کسی است که

بيشتر از خود، " تـو " را بخواهـَد و

بيشتر از تو،هيچ نخواهد....

و تو برايش تمآمـ ِ زندگـی بـآشی

عشقِ من در هجوم بي رحمانه ي درد آه نميگويم اگر شانه هايت تکيه گاهم باشند...

اینروزـآ خیلی بیشتر دوسِش دارم....خیــلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی....چون جواب ِ همه ِ حرفـآیِ من ُ

اینروزـآ با قربون صدقـه ُ " چـَشم " گفتن میده....

میدونه که خیلی آشفتم ُ هی براش حرف میزنم ُ میگم ُ میگم ُ میگم...بـآ صبوری گوش میده...گوش میده ُ وسط ِ

غر زدنـایِ من یهـو میگه " قربونت برم بـآبـآییم ! " ....همین میشه آب ِ رو آتیش ُ من آروم میشم....

اینروزـآ بیشتر درگیر ِ دوست داشتنشم ....چون وقتی دلشوره دارم ُ ازش درباره یِ رابطه یِ آینده یِ خودش ُ

مـآمـآنم میپرسم، دلم ُ بـا جوابش قـُرص میکنه... " کیلیک "." کیلیک "

.

دوستتـ داشتمـ ...دوستت دارمـ

و دوستت خواهم داشت....

از آטּ دوستت دارم ها

که کسي نمی داند...که کسی نمی تواند

که کسی بــَلد نيست !

عصبی َم....

از دفتر خونه که زدیم بیرون به محمد گفتم مامانم خونه نیست میرم خونه وقتی اومد خونه بهت زنگ میزنم بیـآ....

داداشم باهـامون بود...رفت دانشگـاه منم رفتم خونه....محمد هم نیمسـاعت تو خیـابون معطل شد که من بهش

خبر بدم که بیـاد یـا نه...وقتی مـامـانم اومد، بهش گفتم محمد میخواد بیـاد...جوش آورد...گرفتمش تو بغلم...

دستش ُ بوس کردم...گفتم خواهش میکنم...بزار بیـاد حرف بزنه برات....امـا سنگ شد ُ نزاشت بیـاد...

به محمد گفتم برو نمیخواد بیـای....پسرک هیچ نگفت ....من ُ آروم کرد...گفت عب نداره ناراحت نیستم...

امـا بهش گفتم من به جـا تو اعصـابم خرابه...شرمندت شدم...هی گفت نه اینجور نگووو

.

+ محمد میگه من دارم یکی یکی حرفـا مآمـانت ُ انجـام میدم امـآ اون هی بهونه میگیره...

+بخدا دیگه نمیزارم خورد شیم...نمیزارم محمدم شخصیتش خورد شه...مگه نه اینکه مـامـآنم راضی نمیشه؟

بهونه میگیره؟بزار بگیره...مهم نیست برام...دیگه دارم منم سنگ میشم مثل  ِخودش...بخدا نمیزارم دیگه محمد

خورد شه...چون امروز مردونگیش ُ ثابت کرد...ثابت کرد که چقدر به من اعتمـاد داره که شش دانگ خونه بزنه به

اسم ِ منی که هنوز حتی نـامزدش هم نشدم....

وکالت

قرار بود با هم بریم دفتر ِ ثبت ِ اسنـآد رسمی واسِ نام به نـام....امـا بارون گرفت.منم بهش گفتم بزار واسِ فردا

که شنـاسنـامه ُ کارت ملی م رو بیـارم...وقتی بیدار شدم مامانم گفت نه همین الـان باید برید !

شوهر خالمم خونه مون بود ُ با داداشم مارو رسوند پیش ِ محمد که دم ِ در ِ دفتر منتظرمون بود !

دوتـآمون رفتیم بـالا ُ محمد به آقـاهه گفت میخوام یِ وکالت ِ کـامل بدم...آقـاهه گفت به کی؟ محمد با لبخند

اشـاره کرد بهمُ ،گفت به این خـانوم! مرد ِ چند ثـانیه مـاتش بـُرد.. !! بعدش هم خندید !

میدونم چرا خندید! چون تو این دور ُ زمونه هیشکی نمیـاد همچین کـاری کنه ُ خونه رو بزنه به اسم ِ زنش!

حالا من که جـایِ خود دارم !یِ دختر ِ 22 سـاله که هنوز خیلی ـآ روش حسـاب نمیکنن که تویِ این سن چیزی

به نـامش باشه !! مرد ِ گفت کارارو میکنم برایِ فردا انشالا بیـاین که خـانوم یِ امضـا بزنه ُ هزینه وکالت رو بدین :)

.

+ وقتی رسیدم خونه بهش sMs زدم ُ گفتم : " قربونت برم مرسی،این اعتمـادت رو جبران میکنم  ❤ "

+ این پست مـال ِ دیروز بـود.امروز رفتیم ُ زد به نـامم...برگه هـآی آزمـآیش بـاهآش بود،یِ جعبه شکلات هم گرفته

بود که بیـاره پیش ِ مـامـانم و باهاش حرف بزنه...امـا مـامـآنم نزاشت بیـاد خونمون ....

پت ِ پستچی !!

بین ِ این همه آشفتگی تنهـا چیزی که آرومم میکنه بسـآط ِ خمیر بـازی ـآمه :) !!

وقتی که مهـسـا جون یکی از خواننده هـایِ وبم عکس ِ یِ شخصیت ِ کارتونی ُ نشونم میده ُازمـ میخواد اگه شد

براش درست کنم ُ بفرستم !  " کیلیک "

منم فرصت رو غنیمت شمردم ُ فکرم رو آزاد کردم ُ دست به خمیر شدم ! نتیجش هم تقریبـا خوب دراومد ! :)

+ " کیلیک " ... مهسـا جان هرکجاش خوب نیست بگو درستش کنم :)

+ عکس ِ اصلا شده یِ صورت ! " کیلیک " ...الان مهسـا بیشتر دوسِش داره ! :)

+ بی شک تنهـا چیزی که همیشه آرومم کرده ُ دغدغه هـامو کم کرده همین بـازی ِ بـا خمیره !

خدارو شکر

عشق یعنی :

" وقتی که زیر ِ بـارون ِ ُ بـا ذوق زنگ میزنه ُ میگه : مریمـ آزمـایشـآمون هیچ مشکلی نداره :) "

.

+ خوشحـالم... :)

مـا هنوز اَندر خم ِ یک کوچه ایم !

یعنی بس که من این چندروز حرف زدم دیگه شدم مشـاور ِ خانواده  !! :|

بـا مـامـانم حرف زدم.بش گفتم ببین میخوام بـات حرف بزنم، داد نزدن،جوش نیـار توهین نکن...گوش بده ُ راه ِ

درست رو انتخـاب کن ! با لج ُ لجبـازی کـاری صورت نمیگیره....یکم آرومش کردم...گفتم من به محمد گفتم فردا

یـا پس فردا بریم ُ خونه رو بزنه به نامم حتی امروز از راه ِ آزمـایش رفتیم دفترخونه یِ اسنـآدِ رسمی ُ پرس ُ جو

کردیم که چه مدارکی نیـاز ِ برایِ نـام به نـام...مامانم گفت هیچکس حاضر نمیشه وقتی هنوز آزمـایشـآ اوکی

نشده خونش ُ بزنه به نـآم ِ کسی! گفتم خوب امـآ محمد گفته میزنم ! حتی من به شوخی گفتم محمد اگه فردا

خونه رو زدی به نـامم ُ من ُ دیگه ندیدی ُ من گولت زدم چی؟! گفته اشکـالی نداره...مسئله ای نیست ! :)

مـامـانم گفت خو خدا کنه بزنه به نـامت ! گفتم میزنه.... سر ِ حرفش هست...

به محمد زنگ زدم ُ در جریـان گذاشتمش که بریم برایِ کـارایِ خونه.البته ازش هم معذرت خواهی کردم چون

نمیخوام اول ِ زندگی فک کنه من چشم به مـالش دوختم! گفتم محمد ببخشید امـا بخدا واسِ خاطر ِ خودمون

دارم اینجور رفتـاز میکنم...پسرک انقدر منطقی هست که جواب بده ُ بگه :

" خونه ِ چی ِ ! من دنیـارو میزنم به نـامت... "

.

+ سـِفت چسبیده اَم تمـامت را... ハート のデコメ絵文字

+بچه هـآ؟من خیلی غمتون ُ زیـاد میکنم با نوشته هـام...سعی میکنم کمتر از غم هـامون بنویسم :)

+ پسرک گفته فردا پیتـــزا پا حسـاب ِ من ِ !!اصلا کی گفته من میخوام باهاش برم بیرون !!؟؟73182_(59).gif

+تویِ این 5 سـال این اولین باری بود من ُ محمد با هم به قصد ِ گشت ُ گذار یـا خوردن ِ فست فود یـا خوشگذرونی میریم بیرون!

انگـار بهش مزه داده بیشرف !!

+هنوز هم میگم....بـآ وجود ِ این همه غم این همه مخـالفت، من قوی اَم...محمد قوی ِ :)



خُدایـآ ایوبت را به زمین بفرست ! میخواهم از صبر برایش بگویمـ ....

از کجـآ بگم؟بزار از جمعه بگم...که مامانم دیگه رضـایت داده بود برایِ آزمـایش....یعنی حرف ِ خودش این بود که

بریم آزمایش بدیم ُ آماده شیم برایِ مراحل ِ بعدی.عمه ش جمعه شب زنگ زد ُ گفت محمد فردا میاد برایِ

شنـاسنـآمه ُ عکس...مامانم گفت بـآشه امـــــآ من به هیچ عنوان نمیزارم دخترم عقد کنه هـآ ؟؟!! :|

وقتی گوشی ُ قط کرد بهش گفتم چرا میگی عقد نکنیم؟مگه مـا نمیخوایم بریم خرید؟مگه من نمیخوام با محمد

برم کرج که خونه پیدا کنیم؟خوب چجور میگی عقد نکنیم؟

مـامـآنم دوبـاره جوش آورد...گفت برایِ چی میگی عقد کنیم؟باید اول همه یِ شرطارو اجرا کنه بعدش صبح

عقدت کنه ُ شب عروسی بگیره !! :| خلاصه مـا بسـاطی داشتیم....از جمعه دوباره افتـاد رو دور ِ لجبـآزی...

دیروز فقط اعصــآب خوردی بود.فقط گریه زاری بود.مـامـآنم دیگه راضی نیست.راضی هم نمیشه...من ُ محمد

فقط داریم این وسط آب میشیم.گریه هـایِ من،بغض هـآیِ محمـَد...

مَن ِ بچه یتیـم دیشب آه کشیدم...گفتم آه ِ یتیم گیرا ِ .... محمد ِ بچه یتیــم بغض کرد.کوچیک شد.له شد، امـآ

دَم نمیزنه...


آزمـایش

دیروز محمد اومد دم ِ در ُ شنـآسنـآمه و عکس بـُرد ازم تـآ بره محضر نـامه بگیره برایِ آزمـایش....

بعدش هم نامه رو برد آزمـایشگـاه ُ گذاشت تو نوبت ُ امروز سـاعت ِ 8 نوبت ِ مـآ بود....

من ُ مـامـآنش ُ محمد رفتیم برایِ آزمـایشِ کلی...قرار بود اول یِ آزمـایش ِ سـاده بـدیم که فقط مشخص شه

مشکلی هست یـا نه....امـا عمش گفت آزمـایش ِ کـامل بدین بهتره...ازمون خون ُ ادرار گرفتن ُ من رفتم کلاسِ

مشـاوره...یِ سری حرفـآیی که معمولا همه میدونن ُ من فقط خمیـازه میکشیدم...

قرار بود بعد از من محمد بره که خدارو شکر گفتن آقـایون نمیخوان .... مـا هم از موقعیت استفـاده کردیم ُ

رفتیم بیرون ! محمد گفت ازت خون رفته بـآید بهت پیتـزا بدم تـا تقویت شی ! " کیلیک "

از اونجـا رفتیم یِ دفترخونه که ببینیم برایِ نـام به نـام ِ سند ِ خونه چه چیزایی لـازمه...شـاید فردا بریم برایِ 

اینکه وکالت ِ خونش رو بده به من...

+ اکثر ِ دختر پسرایی که امروز برایِ آزمـایش اومده بودن ، رویِ صندلی ـآ تو بغل ِ هم بودن ! فقط من ُ محمد

خیلی جدی نشسته بودیم ُ حرف میزدیم ! " کیلیک "

+ محمد میگفت نمیدونم چرا همه یِ نگـاه هـا سمت ِ مـآ ِ ! راست میگفت...همه نگـاهمون میکردن ُ لبخند

میزدن...خـانوم ِ اومد گفت وااای شمـآ دوتـآ چقد کوچولویین !! :)

+ همچنـان دعواهـآ وجود داره...جنگ  ِاعصـآب هـا وجود داره ُ من ُ محمد داریم آب میشیم این وسط...تو پست ِ

بعدی میگم...شـاید وقت نشه همه نظرات تایید شه یـا جواب داده شه :( نـاراحت نشین :(

:)

دختر خـالم تـآحالا محمد ُ ندیده ! داره ازم میپرسه که چه شکلی ِ ؟خوش قیـآفس؟

تـا میـام جواب بدم مـآمـآنم میگه : " قیـافش خوب ِ ...قدش متوسط ِ ، اندازه مریم ِ ...یکم شکم داره !  "

منم گفتم نه خیر از من یِ وجب بلندتره :| !!

.

+ قرار ِ فردا به خواست ِ پسرک دوتـآمون تیپ ِ اسپرت بزنیم.من بهش گفتم تیپ ِ شخصیتی بزنیم امـآ اون گفت

نه اسپرت !! قرارِ فردا ازم دلبــَری کنه تویِ اون تک پوشِ قرمزش :)

+بچه هـآ فردا صب بـاید برایِ آزمـایش بدون ِ صبحونه بریم؟یـا اگه صبحـانه بخوریم مشکلی نیست؟

دلم آرامشی می خواهد. در بی دلهره ترین آغوش دنیا...

الـآن 3 سـآعت ِ که حرکت کرده...تـآ برسه من دل برام نمونده....مـآمـآنش زنگ زد به مامانم ُ گفت محمد داره میـآد.

انشالا شنبه در خدمتتونیم برایِ آزمـایش...مـامـانم گفت باشه...خالم اینـآ اینجـا بودن...دومـاد ِ خالم ( همون که

خیلی بـا من صمیمی ِ ) گفت شنبه خودم میـام دنبـالتون ُ میبرمتون ! ته ِ دلم خوشحال ِ ...امـا یِ غم ِ بزرگ

هم دارم...یِ غم که دست از سرم بر نمیداره....انگـار ذوقم کور شده...منَ مریمی که بزرگترین آرزوش این بود

که یِ روز بره آزمـایش ُ با ذوق ُ شوق انجـام بده،الـان فقط منتظر ِ این ِ که روزـا سریع بگذره ُ از بلاتکلیفی

در بیـآد...خدا ؟ میشه من بخوابم وقتی همه چی حل شد بیدارم کنی؟؟؟ میشــه ؟؟؟

+ من خوشحـالم بچه هـآ...یِ وقت غمتون نشه واسِ من هـآ :) ؟ همه چی درست میشه....

.

هـَمین که تو میدانی دوستت دارم کـآفیست...

بـُگذار خفه کند خودش را " دُنیــــآ "

امروز ِ من ...

قرار ِ امروز حرکت کنه ُ از کرج بیـاد...سـاعت ِ 4.30 گفته میـام...خدا کنه بیـاد.بیـاد که اگه دوبـاره مامانم رو

دنده یِ لج نیوفته بریمـ آزمـآیش بدیم... دلهره یِ بدی دارم واسِ آزمـآیش...

نمیدونم چندروز میمونه امـآ اگه آزمـایش بدیم ُ مـامـآنم بزاره انگشتر ِ نشون رو بیـارن،بعدش دوبـاره میره ُ من

اینجـآ تنهـآ میمونم...الـآن که اینجـآ نیست حس میکنم خیلی بی کـَس شدم :(

.

+ بهش گفتم واسم لواشک بیـآره ! گفت خودم برات خریدم ! میـآرم :)) { شاید دلم با لواشک ُ بچه بـازی ـآم یکم شـاد شه ... }

+ گـآهی تموم ِ دلخوشیت میتونه لبخند ِ مـآمـآنت باشه...که چند روزیِ ازت دریغش کرده...کی میدونه من دارم

تو خودم کم کم آب میشم؟کی میدونه من بین ِ دو نفر ِ عزیز تر از جـآن نمیخوام فقط یکی ُ انتخـاب کنم؟

کی میدونه من وقتی با مامانم تند برخورد میکنم میـام تو اُتـآقُ یواشکی اشک میریزم ُ میگم خدایـآ ببخش من ُ ؟

این روزا تلخم...من ُ ببخشیــد...


دلم ...

دلم لک زده ...

برای یک عـآشقانه ی آرامـ ....

که مرا بنشانی بر روی پاهایت ...

بگذاری گله کنم از همه این کابوسهایی

که چشم ِ " تــو
" را دور دیده اند ... !!

حس میکنم تو رو ...

چقدر خوب ِ که همیشه وقتی میخوای بری بیرون بهم sMs میدی ُ میگی : 

" دارم میرم ، چیزی لـآزم نداری؟ "

゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字

.


+ " کیلیک "

+ اینجور حس میکنم کنـارتم....کی میگه مـا پیشِ هم نیستیم !؟ (:

+ مـآ هنوز هم بین ِ این همه درگیری ِ ذهنی ُ آشفتگی ِ اعصـآب ، دلخوشی پیدا میکنیم برایِ لبخــ :) ــند ...

مـُحرم

وقتی که رو تختت خوابیدی ُ صدایِ طبل ُ سنج ِ پسرایِ تو خیـابون ُ میشنوی که دارن خودشون ُ آمـاده میکنن

برایِ محرم....یـاد ِ مـَرد ِ خودت میوفتی که همیشه با چه عشقی میره هیئت ُ شریک میشه تو کاراشون...

.

+ قبل از انیکه بره کرج خیلی ناراحت بود...میگفت محرم داره میـاد امـا من اونجـام .. :(

+ از امشب میخوام برایِ 40 شب زیـارت عـآشورا بخونم...

قوی باش. تو می توانی. چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم نزند

بعضی وقتـآ انقدر سخت گیری هست ُ انقدر شرط ُ شروط هست که آدم دیگه از همه چی بدش میـاد...دیگه ذوقی

واسِ انجـآم ِ کاری نداره...بخدا انقدر حرف زدم که دیگه صدام گرفته...خیلی سخت ِ بخوای دو طرف رو راضی نگه

داری.کـاش خـآنواده هـآ یـاد بگیرن انقدر سخت نگیرن...درسته که به فکر ِ خوشبختی ِ بچه هـآشون هستن

اما به نظرم با اینهمه سخت گیری ُ شرط ُ شروط فقط و فقط دل ِ دو تـا جوون آزرده میشه...فقط و فقط کینه

کـآشته میشه تو دلشون ُ یِ خـآطره یِ بد دارن از روزـآیی که قرار بود بهترین روزایِ عمرشون بشه...

اما من قوی َم ...محمد قوی ِ ....من دیگه حرفم ُ با ترس ُ لرز نمیزنم...پایِ حرفم هستم...محمد پایِ حرفش

هست....وقتی که جلویِ مامانم ایستـادم ُ گفتم من میخوام مستقیم با خود ِ محمد حرف بزنم جلویِ تو....

نه اینکه آدم واسطه کنیم که پیغـام پس غـآم بدن....که حرفـآ کم ُ زیـاد شه....وقتی که زنگ میزنم ُ جلویِ مامانم

باهـآش حرف میزنم....باهاش هماهنگ کردم که جدی حرف بزنه!واسِ همین خیلی رسمی برخورد میکنه !

با وجود ِ همه یِ عصبـانیتم خندم میگیره اما مجبورم به روم نیـارم !! بهش میگم شرطایِ من این بوده شمـآ قبول

داری؟میگه آره...بهش گفتم خونه شش دانگ گفت میـام میزنم...گفتم خونه رهن میخوام کرج...گفت باشه...

گفتم وسیله با خودت...گفت باشه.....صدایِ مامانم هم این وسط میومد....آره بهش بگو که خرج ِ تالار شام طلا

همه چـــــــــی پای ِ خودت....و پسرکی که همه یِ اینـارو قبول میکنه ُ من ُ سربلند میکنه ....

اما من سرم خم ِ ...من با چه رویی بعدا تو رویِ محمد ُ اطرافیـآنش نگـاه کنم؟؟با چه رویی نگـاه کنم ُ بگم مـآهـآ

باهاتون راه اومدیم؟مامانم میدونه که بعضی حرفـاش از سر ِ لجـبازی ِ اما به رو خودش نمیـاره...

بهش میگم اگه داداش بیـاد بهت بگه خونه رو بزن به اسمم یـا بزن به اسم ِ این دختر ِ که رفتیم خواسگـاریش

همچین کـاری میکنی؟؟میگه نه !! بهش میگم پس پدر بیـامرز چرا وقتی محمد میکه من قبل از ازمـایش خونه َم

رو میزنم به اسم ِ مریم تو چشم میپوشی از این اعتمـادش به مـاهـآ؟؟سـاکت میمونه....

الـآن ذهنم خستَس....امـآ نبــُریدم و هیچوقت نخواهم بــُرید....حق ِ من زندگی ِ ....حتی اگه سختی توش

باشه...هیچ زندگی بدون ِ سختی نیست...

هیچی نمیدونم دیگه...فقط میدونم که : " اِن ّ الله َ مَع َ صـآبرین .... "

bicycle

دلم ميخواهد " مَن و تو " فارغ از اين همه روزمرگی ،فارغ از اين بلاتکليفی ُ مخـالفت هـآ، فارغ از

بهـانه گيری هـآيی که از سر ِ نبودن ِ همديگر است، گوشي هـآيمـان را خـاموش کنيم و دست در دست ِ هم

سوار بر اين دوچرخه یِ دونفره شويم ُ بزنيم به کوه ُ دشت...!! برويم ُ برويم ُ برويم...

هيچ نباشد جز من ُ تو ُ خنده هـايی از ته ِ دل ....از همـآن خنده هـايی که از سر ِ بيخيـالی ُ سرخوشی است!!!

همـآن خنده هـآيی که حرص ِ غم را در مي آورد....همـآن خنده هـآیی که با بودن ِ هم تمـآمی ندارد... (:

این روزـا پست ـام طولانی ِ ...شرمنده :(

با مامانم حرف زدم واسِ شیربهـآ.گفتم به هیچ عنوان من اجـازه نمیدم شیربهـا بگیری حتی اگه اونـآ بیـان بدن...

چون دوست ندارم من ُ در ازایِ پول بفروشی...مگه نمیگی میخوای با پول ِ شیربهـآ جهـاز بخری؟؟

من ازت هیچ انتظاری ندارم واسه جهـاز ُ نمیخوام بخری...محمد خودش همه چی بخره...قبول کرد...البته بگم که

یِ لحظه خیلی عصبی شدم ُ داد زدم سرش....خیــــــلی ناراحت شدم بخدا....اما خوب اعصـابم ُ خورد کرد :(

خلاصه فعلا که قبول کرده شیربهـآ نگیره...اما گفته همه چی برات باید بخره از وسایل ِ خونه گرفته تـــــآ طلا مـَلا

منم بهش گفتم خودم عقل ُ شعور دارم که چی واسِ زندگی نیـازه که بگم بخره...درضمن من الان هیچی کم

نداشتم تو زندگی از این به بعد هم نمیزارم چیزی کم داشته باشم....( واسِ محمد که تعریف میکردم گفت مامانت

نمیدونه که تو ِ بیشرف از الان از همه چی مدل انتخـآب کردی که بخرم واست !! از مبل ُ سرویس ِ خونه گرفته تا بقیه ! !:)) )

میگه من هیچ خرجی نمیکنم واسش.نه حلقه نه هیچی...محمد گفت نمیخواد خودم میخرم.

واسِ خونه هم محمد تویِ کرج یکی جور کرده ُ آمـادس...به احتمـال ِ زیـاد میریم همونجـا...مامانم بهشون گفت

که پس بهش بگین بیـاد که برن آزمـایش ُ این حرفـا...محمد میگه بزاریم یِ مـاه دیگه چون مهلت ِ آزمـایش

یکمـاهَس و باطل میشه...گفت البته اگر هم مامانت لج کرد ُ گفت نه حتمـا باید زودتر بیـاد بلند میشم

میـام چاره ای نیست دیگه !

فک کنم فردا پس فردا دوباره عمه زنگ بزنه ُ با مامانم حرف بزنه...

واسِ مهریه هم نمیدونم چیکـار کنم..محمد میگه هرچی تو بگی تو بگو " جـون " من میزنم...بهش گفتم نه کم

نه زیـاد..متوسط..میگه فکرات ُ بکن بهم بگو چندتـآ...هنوز هیچ فکری ندارم واسِ مهریه...

:)

وقتی ازم کیلومتری دوره ُ من اینجا دارم از استرس اومدن خانوادش میمیرم ُ به شوخی بهش میگم من مهریه

یِ دست ُ یِ پـآت ُ میخوام !!!

اونم میگه : " مریمـ من جونم ُ مهرت میکنم.... "

.

+شـآید تنهـآ چیزی که میتونست  تو این موقعیت یِ لبخند به لبم بیـاره همین ِ ....

+ من ُ تو پـآش بیوفته سپر ِ بلایِ هم میشیم ُ واسِ هم زندگیمونم میدیم ....

+خوشحالم که حتی تو بدترین شرایط ُ موقعیتایِ سخت بـآز هم یِ دلخوشی ِ کوچولو پیدا میکنیم واسه ثبت کردن تویِ وب ِ دونفرمون.

....

دیشب بعد از گفتن ِ شرطـآ قرار شد عمش زنگ بزنه ُ بگه که محمد قبول کرده یـا نه...

بیست دِیقه پیش زنگ زد ُ گفت محمد گفته همه یِ شرطا قبول ِ....امآ مامانم ول کن نیست که....داره تیرـآیِ

آخرش رو هم میزنه...بهش گفت باید محمد شیر بهـا بده !! :|

مـا تو خانوادمون اصلا رسم نیست کسی شیر بهـا بده...معمولا بختیـاری ـآ ُ عرب هـا شیر بهـا میدن که با پول ِ

همون شیر بهـا واسِ دختر یِ مقدار جهـاز میخرن...زیـاد هم نمیدن ...مثلا واسِ دوستم 4 ملیون دادن....

مامانم بهشون گفت من 20 ملیون میخوام ...میخوام بهترین جهـاز ُ برایِ دُخترم بگیرم... !!

بهش گفتم آهـان ! پس تو قرار ِ دخترت رو در ازایِ 20 ملیون بفروشی...

الـان تنهـا مشکلمون همین ِ .... محمد هم از اونور عصبی شده میگه آخه چرا انقدر بهـآنه میگیره...

اصلا هنگ کردم نمیدونم باید چیکـار کنم....

.

.

+ فقط از این مطمئنم که پایِ هم ایستـادیم ُ یِ تنه حریف ِ همه میشیم...نمیزاریم زانوـآمون ُ خم کنن....