بعضی وقتـآ انقدر سخت گیری هست ُ انقدر شرط ُ شروط هست که آدم دیگه از همه چی بدش میـاد...دیگه ذوقی
واسِ انجـآم ِ کاری نداره...بخدا انقدر حرف زدم که دیگه صدام گرفته...خیلی سخت ِ بخوای دو طرف رو راضی نگه
داری.کـاش خـآنواده هـآ یـاد بگیرن انقدر سخت نگیرن...درسته که به فکر ِ خوشبختی ِ بچه هـآشون هستن
اما به نظرم با اینهمه سخت گیری ُ شرط ُ شروط فقط و فقط دل ِ دو تـا جوون آزرده میشه...فقط و فقط کینه
کـآشته میشه تو دلشون ُ یِ خـآطره یِ بد دارن از روزـآیی که قرار بود بهترین روزایِ عمرشون بشه...
اما من قوی َم ...محمد قوی ِ ....من دیگه حرفم ُ با ترس ُ لرز نمیزنم...پایِ حرفم هستم...محمد پایِ حرفش
هست....وقتی که جلویِ مامانم ایستـادم ُ گفتم من میخوام مستقیم با خود ِ محمد حرف بزنم جلویِ تو....
نه اینکه آدم واسطه کنیم که پیغـام پس غـآم بدن....که حرفـآ کم ُ زیـاد شه....وقتی که زنگ میزنم ُ جلویِ مامانم
باهـآش حرف میزنم....باهاش هماهنگ کردم که جدی حرف بزنه!واسِ همین خیلی رسمی برخورد میکنه !
با وجود ِ همه یِ عصبـانیتم خندم میگیره اما مجبورم به روم نیـارم !! بهش میگم شرطایِ من این بوده شمـآ قبول
داری؟میگه آره...بهش گفتم خونه شش دانگ گفت میـام میزنم...گفتم خونه رهن میخوام کرج...گفت باشه...
گفتم وسیله با خودت...گفت باشه.....صدایِ مامانم هم این وسط میومد....آره بهش بگو که خرج ِ تالار شام طلا
همه چـــــــــی پای ِ خودت....و پسرکی که همه یِ اینـارو قبول میکنه ُ من ُ سربلند میکنه ....
اما من سرم خم ِ ...من با چه رویی بعدا تو رویِ محمد ُ اطرافیـآنش نگـاه کنم؟؟با چه رویی نگـاه کنم ُ بگم مـآهـآ
باهاتون راه اومدیم؟مامانم میدونه که بعضی حرفـاش از سر ِ لجـبازی ِ اما به رو خودش نمیـاره...
بهش میگم اگه داداش بیـاد بهت بگه خونه رو بزن به اسمم یـا بزن به اسم ِ این دختر ِ که رفتیم خواسگـاریش
همچین کـاری میکنی؟؟میگه نه !! بهش میگم پس پدر بیـامرز چرا وقتی محمد میکه من قبل از ازمـایش خونه َم
رو میزنم به اسم ِ مریم تو چشم میپوشی از این اعتمـادش به مـاهـآ؟؟سـاکت میمونه....
الـآن ذهنم خستَس....امـآ نبــُریدم و هیچوقت نخواهم بــُرید....حق ِ من زندگی ِ ....حتی اگه سختی توش
باشه...هیچ زندگی بدون ِ سختی نیست...
هیچی نمیدونم دیگه...فقط میدونم که : " اِن ّ الله َ مَع َ صـآبرین .... "