تو این "مَن ها" را از خودت "مِنها" کن...مَن می میرم برای باقی مانده ات


تو راهِ یونی اَم....ساعت 9 صُبِ....میبینم یه مغازه بازه میپرم توشُ یه شلوارک میخرم واسه آقـآی مهربونم.

کُلــی خودم خوشحالم که براش خریدم...میدونم که خیلـــی قیمتی نیست امـآ میشه با همین یه چیزِ کوچولو خوشحالش

کنم...تو راهِ برگشت باز تو یه مغازه یه تاپِ مردونه میبینم که همرنگِ همون شلوارکه که صُب خریدم...

اونم براش میخرم که سِت بشَن :)

به خودم میگم بهش نمیگم براش خریدم.وقتی رفتم پیشش میبرَمِشون.اما نتونستم جلو زبونمو بگیرم.

بهش اِس دادمُ گفتم و به محضِ اینکه میرسم خونه ازشون یه عکس میگیرمُ واسش میفرستم.

خیـــلی خوشش اومد ازشون.بهم میگه سلیقَت خوبه.میگَمِش بلــــه پس چی که خوبه.اگه خوب نبود که شووووومــــآ رو

انتخاب نمیکردم.

+ 4 شنبـــه میرَم ببینمش

+شقـآیق جون وقتی کـآمنتتُ خوندم،خیلی واست ناراحت شُدم...چِقدر منُ تو شبیهِ همیم.درکِت میکنم. :|

+این پُست چیزِ خـآصی نبود.فقط نوشتم که یادم بمونه.میتونید کـآمنت نزارید :*

آقای مهربونـَم + جورابــآم

+ یـه آقـآی مهربون دارم که...وقتی میرم پیشش میگه:گوشیتُ خاموش کُن و شب بمون پیشم!!!

بهش میگم پس مامانمو چیکـار کنم؟؟؟میگه:لباساتُ پاره پوره میکنیم صُب برو خونه بگو دزدیدنــَم!

+یـه آقـآی مهربون دارم که میگه:تو چرا از من خوشِت میـآد؟؟میگم: به همون دلیل که شُـمـآ از من خوشِت میـآد.

میگه : کی گفته من عــَ تو خوشــــم میاد؟؟!!نیشخند( شوهره داریـــــم؟ :| )

+ یه آقای مهربون دارم وقتی ازش میخوام کـآری رو انجام بده،سریع میگه " چــَمــش " و زودی انجامِش میده.

+ یه آقـآی مهربون دارم که....با هیچـــــــــــی عوضش نمیکُنم بووووخوووودا

سرچشمه ی عشق....

این دنده ها ...

جِناغ ...

قفسه ے سینه ...

اگـــــر نبـــودنـــد،

قَلبــمــ  بیـرون می پـَریـد ....!

و تــــو عاقبتـــ ...

می فهمیدے این همــه عِشق ...

از کُجــآ سـَرچِشمه میگیــرد !!

.

+ عشق پنهونی

یـه روزِ خوبـــ :)

سلـآم{شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز }

من وقتي با اين قيـآفه ميام بدونيد که رفتم شوشومُ ديدم....بله امروز رفتم پيشش :)

از ديشب اينجا خيلي بارون زدُ همه کوچه هارو آب گرفته بود.محمد ميگفت شايد نشه بياي چون خيلي وضعِ خيابونا ناجور بود7

دو دِل بوديم که ميشه برم يا نه صبح پاشدم و دلُ زدم به درياُ رفتم.هرجور که بود خودمُ رسوندم اونجا کفشامو

شستمُ آقايي واسم با سشوار خشکشون کرد. :)

که برگشتني بپوشمشون.ناهار من کباب برده بودم واسه 2 تامون محمدم 4 تا سيب زميني پوست کندُ

سرخ کرديم و زديم به بدن.

خداييش هميشه وقتي پيشِ هميم زياد چيزي نميخوريم اما اين بار خيــــــــــــلي خورديم.

محمد که دل درد گرفته بود آبليمو ميخورد که هضم بشن غذاها.با هم دیگه 2 تا فیلمِ خارجَکی هم دیدیم.

+خوش گذشت مثل هميشه...خدايـآ شکرت
.

.

.

"فرقـي ندارد در کدام فصلِ سآل باشي

در آغوشِ تـــو...

هميشه تابستآن است."

چقدر لذت بخش است..در خیال تو،تنها بودن !!

بهــش اِس ميدم: مُحـــمَد؟؟؟

ميـــگه: جونـــــم :)

ميگَمِش هيچي هويجـــوري صدات کردم خواستم دَمِ دستـــم بــآشي نیشخند 

ميگــه: هستم قربونت برم :)

+يه آقـآي مهربون دارم که موقعِ خوابيدنم اصلـآ تک نميزنه بهم تـآ راحت بخوابم...اما من خوابم نميبره و تک ميزنم،جواب

نميده.وقتي بيدار ميشم ميگه جوابتُ ندادم که راحت بخوابي.

اما مگه اين فکُ فـآميل ميزارن آدم بخوابه؟؟؟همينکـه چشـآمون گرمه خواب ميشه فِرتُ فِرت زنگ ميزننُ اِس ميدن...

منم دلم نميـــاد گوشيمُ خاموش کنم چون ميترسم يــهو يه کاري پيش بيادُ آقــآ بچه ها کارِمون داشته باشــــه. :دیی

.

+ امـــــــــــروز دقيقـــآ من بيست سالُ نيمَمـــه


.

.

"دوستَتـــ دارمـــ به اضافه ي ســه نقطه!!!

تـآ بداني من و دوستَتـــ دارم هـآيمـــ

امتداد داريمـــ در تو

تـــآ هميشه.

دُرُستـــ مثلِ همين سه نقطه ... "


بي بهانه گم ميشوم،در پنهاني ترين زاويه از آغوشت...

امروز خیـــــــــلی اتفاقی رفتم دیدمش :)

سـآعت 12:30 ظهر بیدار شدمُ تکــ زدم بهش.بهم sms دادُ گفت پس چرا نمیـآی اینجا؟؟؟

گفتم مگه میشه الان بیام؟؟؟ گفت آره، از 7 ِ صُب بیدارم منتظر بودم بیدار شی که بهت بگم بیا.میگَمِش

خوب بیدارم میکردی میگه نـــــه دلم نیــــومد.بهش گفتم بـــــآشه پس الان میام

یعنی تو عرضِ 20 دِیقه من هم ناهار خوردم هم مُخِ مامانمو زدم هم آماده شدم که برم.

قرار بود من تا نزدیکایِ خونشون برم و وقتی که داییش اینا رفتن ( آخه واحدِ روبرو ایه محمد اینان ) من بقیه راهو برم اما

دیدیم این داییش اینا انگـآر قصد ندارن برن.منم عینِ دزدا آروم آروم از پشتِ خونشون رفتمُ محمد اومده بود دَمِ در که درُ باز

کنه تا من زود بپرم داخل.خلاصه به هر مکافاتی بود خودمو رسوندم داخل.

2.3 سـآعت بیشتر پیشِ هم نبودیم اما چون خیلی یهــویی شد که همدیگه رو ببینیم کلی واسمون ارزش داشت....

+ خدایــآ شُکرِت

+ دیگه سعی کردیم به قضیه ی کارُ اینـآ فکر نکنیم تا خدا خودش سوپرایزِمون کنه :)

+ خوبه همش 2.3 ساعت پیشش بودم هـــــــآ....آقا از 9 گرفته خوابیده :|

.

تــو بِخوابــ

من تمـآمـِ شبـ ـهاي با تــو بودن را

بايد بيدار باشمـ ...

هر شبــ هزاران بوسهـ نَذرتــ کرده امــ!

من ميبوسَمتــ ،خدا مي شُمارَد!

يکــ ،دو،ســه...

محشــَر

گُفتهـ انـد :

روزِ مَحــشَر بـآ کَسـی کهـ دوستَش داری

مَحشــور خواهی شــُد....

یعنـی مـا " بـآ هـــَم "

چـِقـَدر براے تمـآمــ شُدنــِ دنیــآ بــے تـآبَمـــ

.

+ هستـمــ امـا حـآلِ آپــ ندارمــ :)

....

وقتی میگم انگــار رو کارامون یه قفلِ بزرگ خورده همه میگن نـــه اینجور نگوُ از این حرفــآ.اما خوب مگه غیر ازاینه؟؟؟

دیدی گفتم کارِ محمد داره جور میشه؟؟؟گفتم اگه بره یکم میوفتیم جلو؟؟؟؟

اما جور نشد...بخدا دیگه داریم کلـآفه میشیم.محمد اعصابش خورده میگه دیگه به هیچکس رو نمیزنمکه واسم کار جور

کنه.میگه فقط از خداااااا میخوام.منم بهش گفتم اصلا دیگه فکرِتُ درگیرش نکن.

بزار هروقت که میخواد جور بشـــه.میگه زندگیم تکراری شده....میگه خستم از تو خونه موندن.

راست میگه...خدایــآ کمکِمون کن...ببین مـــآ رو....شدیم بازیچه ی دستِ دنیــــــــــآ :|

.

.

.

دلمـــ رقص نمےخواـهد...!

هی دنيا

تمامشـ کن

وگرنه

سازت را مےشکنمـ اين بار ....!
.

+دختر بـآران

آمپــول

منــی که تـآ اسمِ آمپول میـآد تو 100 تا سوراخ از ترس قایـِم میشم،تــآ لـآوَم بهم میگه مریــمی پاشو برو آمپول بزن تا زود

خوب شی،زودی آماده میشم و میرم....شـــووَر ذلـــیلم دیگــه :) 

اما نه یه آمپول بلکــــه دُکترِ محترم 4 تا برام  نوشت....

2 تا شُ زدم 2 تاشم فرداُ پس فردا باید بزنم :((

عـآشقی

یادَمـ باشد بگویـَمَـتـــ

دیگر از این لبخنـ ـدهآ

آن همـ ناگهــ ـانی،

نثـآر ِ چشمــ های ِ

بیقــرارَمـ نکنی؛

 دلــَمـ

طاقتــِ این همـِ عاشقی ِ یکــ جآ را ندارد !!!

.

.

+ بــآنوی آذر

دیدآر :)

{شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز }

این آیکونِ الان شرحِ حالِ منه :)

رفتم محمدُ دیدم.....بعد از 37 روز.خدایـــا ممنون ازت.خیلی خوب بود.مثلِ همیشه خوش گذشت.

مگه میشه پیشِ هم باشیمُ خوش نگذره.دیشب با 1000 زور خوابیدم.از خوشحالی خوابم نمیبرد.

امــا هرجور که بود خوابیدم تا زودی زمـآن بگذره.

کیفمو پُر کردمُ پیــــــــــــــش به سویِ آقــآمون.:) محمد میگه هروقت میای اینجا یه چمدون بیار که چیزات توش جا بشه :دی

آخه پر بود از چیز.لپ تاپمو برده بودم ساندویچ برده بودم عروسکایی که واسه محمد درست کرده بودمُ بردم با لواشکـــــ.

البته لواشکِ زرشکُ خودم براش درست کردم.

محمد برام 2 مُدل قره قوروتِ ترش با پاستیلُ یه روسری ابریشم مارک l.v با یه کیفِ موبایل آورد...

فداش بشم دستش درد نکنه همشونُ دوس داشتم.

یه مقدار با هم حرف زدیم...درمورِدِ وضعیتمون...میگه خودت باید شرایطت رو تو خونه خوب کنی که

اذیت نشی.میگه فعلا داری تو اون خونه زندگی میکنی پس باید خودت سعی کنی که آروم باشی...آره باید سعی کنم.

خدایــآ کمکم کن :)

موقعِ برگشتم باهام تا سرِ خیآبون اومد ماشین گرفتُ منُ فرستاد خونه.خیلی بدم میــآد از این لحظه :|

.


حلزون كندتر میرود یا لاك پشت ؟!!!

میخواهم ..!

وقت با هم بودنمان ...

همان باشیم !..

.

+ عشق پنهونی

داره میــــــآد

آهــآی فریــآد فریـــآد....

اِهـــِم اِهــــِم...اومدم فقط بگم آقــآمون تو راهه داره میـآد بالاخـــــــــــــــــــــــره

.

.

واحد اندازـهـ گيرے ِ فاصلهـ
"متر" نيستــ؛

اشتـيـاق" استــ...

مشتاقش کهـ ِ باشے

حتّے يکــ قدمــ همــ

فاصلهـِ اے دور استـــ

مُســآفِر....

دروغ است کهـ میگویند آب ریختن پشتــِ سرِ مسافر

بازگشتی زود به همراه دارد...

مَن سر تا پا اشکــ شدم پُشتــِ سَرش

هنوز است کهـ  میــ ـآید!!!


.

+بآنـــــوے آذر

از تپش های قلبم،خواستنت را كه بگیرم،می ایستد...

جمعه خیلی واسم سخت گذشت.همش بغض داشتم و منتظر بودم که با کوچکترین چیز بغضم بترکه.

محمد خودش هم ناراحت بود که نتونست بیـــآد.اما قول داده که تا همین 2.3 روزه بیـــآد.

الان آرومم :) میزارم پای حکمتِ خدا....شاید صلاح نبوده اونروز بیـآد. :|

مثِ دیوونه ها میام اینجا غُر میزنم...گِلــه میکنم...مینویسم تا سبُک شم.اما خدا خودش شاهده که هیچی از محمد به دل

نمیگیرم. :**

.

چقدر خوبه ..


کسی هست ..


که وقتی بهش فکر می کنی !


اونقدر گرم میشی..


که یادت میره ..


اتـــــاقت چقدر سرده ..!

.

+عشق پنهونی

خستـــــه ام....خستـــــه

حوصلـــه ی هیچُ ندارم....فردا نمیـــآد...خسته شدم از بس انتظار کشیدم.انتظارِ بیهـــــوده.

من کـــآری ندارم که بلیط بوده یـآ نبوده.کاری ندارم که میشه بیـــای یـــآ نــــــه...

تــــــــــــــــو قــــــــــــول دادی که بیــــــــــــآی اما نیومدی.....من به این کـــآر دارم.به اینکه بدم میاد

از بد قولی....از انتظار کشیدنی که آخرش میشه هیچ....به اینکه باید هی این بغضِ لعنتیُ قورت بدم.

میدونی؟؟؟خیلی حسّ بدیه که با 1000 تـــا شوقُ ذوق زنگ میزنم بهتُ خیلی راحت بهم میگی بلیط نبود.ازت انتظارِ

این برخوردُ نداشتم محمــــــــــد.....

از دلتنگ بودن دیگه خستــــــــــــم.کـــآش یکی میفهمید چه دردی تو این اشکــآمِ

.

.

چه سخت است

هم پـآييز باشد،

هم ابر باشد،

هم باران باشد،

هم خيابان ِ خيس باشد ...

امـــــآ...

نه تـــــو باشي ...

نه دستي براي فشردن باشد،

نه پايي براي قدم زدن باشد و

نه نگاهـــي براي زل زدن ...

.

+عشق پنهونی

بـآنو

صدايمـــ کهـِ مـے کنـے" بـآنو "

با مصوت ِ بلندِ " او " ،

تمامـــ سلول ـهاے تنمــ

که اين همه مدت ِ طولانـے ،

متحدشان کرده بودمــ در برابرِ تو ،

سينهـِ سپر مـے کنند روبه رويمـ ...

فقط براے ـهمين يک کلمهـِ !


من تمام نمی‌شوم در عشقَت،ثانیه به ثانیه شروع می‌شوم!

کُلی ذوق دارم واسه روزی که میخواد بیاد...بعد از یک ماهُ اَندی میخوام ببینمش :)

به احتمال زیاد اگه خدا بخواد چهارشنبه ی آینده میرم میبینمش.یعنی 8 روز دیگه...

البته قرار بود تنبیهِش کمک هااااا!!!!بهش گفتم تو یک ماه ول کردی رفتی منُ ندیدی حالا منم یکماه نمیام ببینمت.میگه مگه

اَلکـــیه...میام دَمِ خونتون وقتی که میخوای بری یونی میندازَمِت تو ماشین!!!

بهش میگم به جرمِ آدم ربـآیی ازت شکــآیت میکنم...میگه مدرک نداری که زبان

والا من که عمرا طاقت بیارم نرَم ببینمش...از همین الان دارم روز شماری میکنم واسه 4 شنبه

+ واسه محمد یه کار پیدا شده البته موقت :| اما همینم غنیمته...ایشالا اگه بره سرِ همین کار شاید یه خورده جلو بیُفتیمُ

بتونیم یه کارای مثبتی انجام بدیم...توکل به خدا،هرچی صلاحه.

.

.

.

"امــروز مــے چـ‌يــ‌دَم

پــازلــ‌هاي دِلــــم را

ديــ‌دَم کــامِـ‌ل نـ‌‌مـے شــ‌وَد،

بــے يـــادِ تــــ‌و ..."

اومدَم

من اومدم :))

نت نداشتم این چند روز...هم شارژ نداشت هم اینکه وایمکسُ عوض کردیمُ وایِر لِس خریدیم.

اومدم فقط بگم که خوبم...

بالـــآخره پس از ســآلها انتظاررررر محمد جمعه میــآد...شاید این جمعه بیاید....شاید :دیی

یعنی دیگه خداییش دلم از تنگ بودن گذشتـــه....اما الان خوشحالم که جمعه میخواد بیاد....

تازه از یونی اووومدم خیلی هم خستم.الان با p.c داداشم آپیدم....نتِ خودم یه هفته دیگه وصل میشه اما تو این یه هفته

فقط عصرها میتونم بیامُ آپ کنم یا کامنتارو جواب بدم...

+ درضمن ممنون از همه ی دوستــآی خوبـــم که نگرانم بودن.باتشکُر:مدیرِ وبلاگ :دی