بي بهانه گم ميشوم،در پنهاني ترين زاويه از آغوشت...
سـآعت 12:30 ظهر بیدار شدمُ تکــ زدم بهش.بهم sms دادُ گفت پس چرا نمیـآی اینجا؟؟؟
گفتم مگه میشه الان بیام؟؟؟ گفت آره، از 7 ِ صُب بیدارم منتظر بودم بیدار شی که بهت بگم بیا.میگَمِش
خوب بیدارم میکردی میگه نـــــه دلم نیــــومد.بهش گفتم بـــــآشه پس الان میام
یعنی تو عرضِ 20 دِیقه من هم ناهار خوردم هم مُخِ مامانمو زدم هم آماده شدم که برم.
قرار بود من تا نزدیکایِ خونشون برم و وقتی که داییش اینا رفتن ( آخه واحدِ روبرو ایه محمد اینان ) من بقیه راهو برم اما
دیدیم این داییش اینا انگـآر قصد ندارن برن.منم عینِ دزدا آروم آروم از پشتِ خونشون رفتمُ محمد اومده بود دَمِ در که درُ باز
کنه تا من زود بپرم داخل.خلاصه به هر مکافاتی بود خودمو رسوندم داخل.
2.3 سـآعت بیشتر پیشِ هم نبودیم اما چون خیلی یهــویی شد که همدیگه رو ببینیم کلی واسمون ارزش داشت....
+ خدایــآ شُکرِت
+ دیگه سعی کردیم به قضیه ی کارُ اینـآ فکر نکنیم تا خدا خودش سوپرایزِمون کنه :)
+ خوبه همش 2.3 ساعت پیشش بودم هـــــــآ....آقا از 9 گرفته خوابیده :|
.
تــو بِخوابــ
من تمـآمـِ شبـ ـهاي با تــو بودن را
بايد بيدار باشمـ ...
هر شبــ هزاران بوسهـ نَذرتــ کرده امــ!
من ميبوسَمتــ ،خدا مي شُمارَد!
يکــ ،دو،ســه...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤