سه شنبه رفتمـ ببینمش :)
شب واقعـآ خسته بودَم ُ به محمد گفتم من میخوابمـ ...اولین بـار بود که وقتی میخوام برم ببینمش راحت
خوابم میگیره !!صبحم که خوابــ موندم و وقتی بیدار شدم هول هولکـی آمـاده شدم رفتمـ ...
بهش گفته بودم میخوام عدَس پلو درست کنم بخوریم امـا گفت نه من مـآکـارونی میخوام :)
گفتم بـآشه...زیـآد نخوابیده بود ُ واسه همین خوابـآلو بود.یکم اذیتش کردم نذاشتم بخوابه امـآ دلمـ نیومد.
از کنـآرش بلند شدم ُ گذاشتم بخوابه....رفتمـ تو آشپزخونه ُ مشغولِ درست کردنِ مـآکـارونی شدم.
مشغولِ کـار بودم امـآ چشم بر نمیداشتم ازش...از اون قیـآفه ی مهربونی که انقد معصومـ خوابیده :)
غذا رو آمـاده کردم.سفره رو هم پهن کردم ُ رفتم بیدارش کردمـ...مخمل خـآنِ من به زور از خوابــ بیدار شد!!
غذارو زدیم بر بدن ُ سفره رو جمع کردیم...نشستیم پـآ T.v ...
این داییش هم هی میومد دمِ در منم مجبور میشدم برم تو کمد دیواری قـآیم شم 
دوبـاره گرسنمون شد!!بلند شدیم آش رشته گرمـ کردیم ُ خوردیم...اونم دوبـار !!!محمد هی گفت بزار واست
بریزم تو یه ظرف ببر بـا خودتــ امـا گفتم نه،آخه نمیشه بیـارم خونه که :((
بعد زنگ زد آژانس...من ُ رسوند ُ خودش رفتـــ بیرون کـآر داشت...
×من فدایِ مهربونیـآت بشم ...بـآشه ؟؟!! :))
×وقتی میـآم خونه دستـآم بویِ اُدکلنشُ میده.میشینم یه گوشه ُ دستـآم ُ میزارم جلویِ بینیم...بوووو میکشم
بـا تمومــِ وجودم....بـا این بو کنـآرَم حسش میکنم ُ هی لبخند میشینه رو لبـآم :)
×هیچی به اندازه ی اون قوطی چسبِ چوبــِ 4 کیلویی که واسم گرفتی،نمیتونه خوشحـالم کنه!
یعنی کـُلی عروسکــ میتونم درست کنم.هوراااا :)
.
.
چه خوشبَختمـ مـَטּ
که دستـآنم هـَنوز
بوےِ" تـــــــو " را مــےِ دهَد ...