از دانشگـآه که میرسم خونه ، سریع مشغولِ کـارام میشم...میخوام شب خوب به نظر برسم...هرچند که
میدونم نمیشه محمد من ُ از نزدیک ببینه...امـآ به خـآطرِ بودنش تو مراسم بـآید شیکــ بـآشم :)
موهـآم ُ فــِرِ تـُرکــی میکنم و میـارم از یه سمتــِ سرم آویزون میکنم ُ یه مقداریش هم رویِ شونه َم ریخته...
به اون سمتــِ سـَرم که سـآدَس یه گلِ مشکی میزنم...اوووم از موهـآم خوشم میـآد...
یه آرایشِ سـاده ُ اروپـایی میکنم...بـآ اینکه زیـاد تو چشم نیست آرایشم،امـا مـآمـآنم هی چپ میره راست میـاد
گیر میده که این جور نکن اونجور نکن...چون میدونه که امشب قرارِ محمد هم بـآشه ...
منم که اصلا محل نمیدم ُ کـارِ خودم رو انجـام میدَم ! :)
از سر ُ وضعم راضی اَم....منتظرم تـآ بریم تـالار...محمد اینـآ از مـآ زودتر رفتن...و قرار میشه دَمـِ در همدیگه رو
ببینیم....امـآ متـآسفـانه نمیشه...تویِ تـالار زنداییش اینـا ُ مـآمـآن بزرگش میـان روبوسی ُ از این حرفـآ که من
فقط یِ دست میدَم بـاهـآشون....دلِ خوشی ندارم ازشون....
محمد smS میده ُ میگه از تـالار که اومدی بیرون سمتــِ راست ُ نیگـا کن...موقعِ رفتن برمیگرم و سمتــِ راست ُ
میبینم...یه پسرکِ خوشتیپ بـا یه پیرهنِ سفید و شلوار مشکی که fit ِ تنش ِ :) و بد جور از دور من ُ هوایی
میکنه...امـآ نمیشه جلو برم ....فاصلمون تقریبـآ زیـاده امـآ همین که میبینمش آرومـ میشم...
داداشم فهمیده که محمد وایسـاده رو به رو....بهم میگه برو داخل تـا مـامـان بیـاد :| خلـآصه همه یِ دیدنمون
شـاید چند ثـآنیه بود اونم نه چشم تو چشم ...از دور ُ یواشکــی.... امـآ خوبــ بود....
+چقدر مـآ نقشه کشیدیم ُ هی محمد گفت تو عروسی با هم میرقصیم دو نفره !!( البته عروسی قـآطی نبود )
+گفتم مـآمـآنم میزنه نـابودِمون میکنه! گفت فرار میکنیم ! :دی
.
یکی از قوانین نیوتن اینِ که هر
خانمی باید یکی ُ داشته باشه که وقتی از مهمونی برمیگردن بش بگه :
"از همه
سر بودیــآ :) "
بعد اونم براش ناز کنه ُبگه :" نه بابا...."
بعد این داستان تا جاهای باریک ادامه پیدا میکنه که دیگه به نیوتن ربطی نداره !!! :دییی