دیشب خیـلی اتفـآقی قرار میشه که امروز همدیگه رو ببینیم...آقـآ مـآ هم که اینجور موقع ـآ تو پوستــِ خودمون
جـآمون نمیشه!!!نفهمیدم چطور خودم ُ دیشب گول زدم تـآ خوابم ببره ُ صب بشه.دیدنِ بعد از 30.40روز میچسبه.
صـُب که بیدار میشم مـآنتویِ نو و کیف ُ کفشِ نو رو میپوشم چـادرِ رو هم که محمد دوست داره سـَرم میکنم ُ
میرم....دیدی تو عیدِ نوروز مردُم رختِ نو میپوشن؟؟شمـآ فک کن امروز عیدِ من بود!!خوب دیدارِ همدیگه واسمون
از عید هم بهتره مُسَلَمـاً !!{
}
وقتــی میرسمـ بعد از سلـآم یه بوس میکـآرَم رو لـُپش...صورتش زِبرو بود بچـَم !!ته ریشـاش ُ نزده بود...
اونم جوابــِ بوسه َم رو متقـآبلا میده {
}
بهش میگم چـادُرَم بهم میـآد؟؟لبخنــ :) ــد میزنه ُ میگه آره خیلی.چند تـآ خریدی؟؟؟میگم یکی.میگه اِ کـآش
بیشتر میخریدی بهتــ میـآد !! :دی
نگـآ به همون گوشواره هـآم میکنه که مثلِ زیپه...میگه اینـآ چیه ؟؟ :) الـآن زیپش بـآزه یـآ بستس !!؟؟{
}
حـالا تـآزه چونـَمون گرمه حرفــ شده و اتفـاقـآیِ این چند وقت رو میگیم واسِ هم :)
از سفرِ مشهد میگم واسش...اونم میگه از مشهدایی که رفته ُ بـآرِ آخر حیـاطِ امـام رضـارو جارو زده بـا دوستش.
میگه من گرسنمه....سوسیـسـآرو در میـآرم و بـا کمکـِ هم درست میکنیم !!
حوصله سـُفره پهن کردن نداشتیم!فقط نمیدونم اون چـآقو چی میگه وسطِ مـاهیتـآبه !!!
مـآمـانم هم تو این مدتــ زمـآن 3 بـار زنگ میزنه.که کجـآم چیکـآر میکنم...کـِی میرَم خونه.بـاره آخر که زنگ میزنه
میگم پیشِ دوستـآمم میـآم یه خورده دیگه.میگه پس گوشی رو بده دستــِ دوستت بـآش حرف بزنم :| :|
ای وااای ....حـآلا این ُ چیکـآر کنم...یکم صدام ُ میبرم بـآلا و گوشی رو قطع میکنم...میـآم کنـآرِ محمد ُ اشکـآم
همینجور میـآد.خودش میدونه وقتی مـآمـآنم هی زنگ بزنه من عصبی میشم ُ استرس میگیرم...بـآ گریه میگم
محمد شکــ کرده...اونم سعی داره آرومم کنه...میگه هروقت شکش به یقین تبدیل شد بعد نگران بـآش.
چیزی نمیشه......خلـآصه دیگه آخرِ دیدارمون یه جورایی خرابــ شد :(
وقتی رسیدَم خونه یه smS براش میزنم ُ میگم: " من به جز دردسر هیچی واسه تو ندارم.ببخشید که امروز
خرابــ شد...بـا گریه هـآم ُ استرس ـآم ُ ...."
میگه نه اینجور نگو...فردا هم بیــآ !!! :دییی .میگم فعلا نمیشه جـَو آروم بشه میـام ...
اینم از امروزه مـآ :| ....