princess
دیشب یهـو یـآدِ روزی اُفتـآدَم که بـآ دختر خـآلم رفته بودیم واسه دُخترش لبـآس بخریم برایِ عروســی.
دخترش 6 سـآلشه.رفته بودیم یکـی از این فروشگـآهـآیِ لبـآس بچه ی ِ بـآ کلاس تو یه منطقه یِ خوب.
آقـآ مـآ هم خیلی شیک داشتیم بـآ بچش حرف میزدیم که بیـآ این ُ بپوش خوشکله هـآ....مغـآزه هم سـآکت بود،
یهو بلنــد داد زد بهم گفت نمیخواااام پرنسِس کوچولویِ عینکــی!!!!!
من تو اون لحظه =» :|
یعنــی ضـآیع شدم جلو فروشنده وحشتنـآک...امـآ الان ـآ که یـآدِ حرفش میوفتم خندم میگیره !! :دی
آخه من عینکی اَم... :))
.
+بچـه هم بچه هـآیِ قدیمـ ...والــآ بوخودا :|
+شـآید فردا روزِ دیدار بـآشه :) ...
+مـِرسی " میسـ دی ِ " عزیز واسه قـالب...عکسِ بالـآ رو بهش دادم ُ نتیجش شد این قـآلب :)
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 17:17 توسط مَریـ❤ـمـ بــآنـو
|
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤