جمعه خیلی واسم سخت گذشت.همش بغض داشتم و منتظر بودم که با کوچکترین چیز بغضم بترکه.

محمد خودش هم ناراحت بود که نتونست بیـــآد.اما قول داده که تا همین 2.3 روزه بیـــآد.

الان آرومم :) میزارم پای حکمتِ خدا....شاید صلاح نبوده اونروز بیـآد. :|

مثِ دیوونه ها میام اینجا غُر میزنم...گِلــه میکنم...مینویسم تا سبُک شم.اما خدا خودش شاهده که هیچی از محمد به دل

نمیگیرم. :**

.

چقدر خوبه ..


کسی هست ..


که وقتی بهش فکر می کنی !


اونقدر گرم میشی..


که یادت میره ..


اتـــــاقت چقدر سرده ..!

.

+عشق پنهونی