یـه روزِ خوبـــ :)
سلـآم{
}
}من وقتي با اين قيـآفه ميام بدونيد که رفتم شوشومُ ديدم....بله امروز رفتم پيشش :)
از ديشب اينجا خيلي بارون زدُ همه کوچه هارو آب گرفته بود.محمد ميگفت شايد نشه بياي چون خيلي وضعِ خيابونا ناجور بود7
دو دِل بوديم که ميشه برم يا نه صبح پاشدم و دلُ زدم به درياُ رفتم.هرجور که بود خودمُ رسوندم اونجا کفشامو
شستمُ آقايي واسم با سشوار خشکشون کرد. :)
که برگشتني بپوشمشون.ناهار من کباب برده بودم واسه 2 تامون محمدم 4 تا سيب زميني پوست کندُ
سرخ کرديم و زديم به بدن.
خداييش هميشه وقتي پيشِ هميم زياد چيزي نميخوريم اما اين بار خيــــــــــــلي خورديم.
محمد که دل درد گرفته بود آبليمو ميخورد که هضم بشن غذاها.با هم دیگه 2 تا فیلمِ خارجَکی هم دیدیم.
+خوش گذشت مثل هميشه...خدايـآ شکرت
.
.
.
"فرقـي ندارد در کدام فصلِ سآل باشي
در آغوشِ تـــو...
هميشه تابستآن است."
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:25 توسط مَریـ❤ـمـ بــآنـو
|
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤