دلم آرامشی می خواهد. در بی دلهره ترین آغوش دنیا...
الـآن 3 سـآعت ِ که حرکت کرده...تـآ برسه من دل برام نمونده....مـآمـآنش زنگ زد به مامانم ُ گفت محمد داره میـآد.
انشالا شنبه در خدمتتونیم برایِ آزمـایش...مـامـانم گفت باشه...خالم اینـآ اینجـا بودن...دومـاد ِ خالم ( همون که
خیلی بـا من صمیمی ِ ) گفت شنبه خودم میـام دنبـالتون ُ میبرمتون ! ته ِ دلم خوشحال ِ ...امـا یِ غم ِ بزرگ
هم دارم...یِ غم که دست از سرم بر نمیداره....انگـار ذوقم کور شده...منَ مریمی که بزرگترین آرزوش این بود
که یِ روز بره آزمـایش ُ با ذوق ُ شوق انجـام بده،الـان فقط منتظر ِ این ِ که روزـا سریع بگذره ُ از بلاتکلیفی
در بیـآد...خدا ؟ میشه من بخوابم وقتی همه چی حل شد بیدارم کنی؟؟؟ میشــه ؟؟؟
+ من خوشحـالم بچه هـآ...یِ وقت غمتون نشه واسِ من هـآ :) ؟ همه چی درست میشه....
.
هـَمین که تو میدانی دوستت دارم کـآفیست...
بـُگذار خفه کند خودش را " دُنیــــآ "
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:52 توسط مَریـ❤ـمـ بــآنـو
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤