عصبی َم....
داداشم باهـامون بود...رفت دانشگـاه منم رفتم خونه....محمد هم نیمسـاعت تو خیـابون معطل شد که من بهش
خبر بدم که بیـاد یـا نه...وقتی مـامـانم اومد، بهش گفتم محمد میخواد بیـاد...جوش آورد...گرفتمش تو بغلم...
دستش ُ بوس کردم...گفتم خواهش میکنم...بزار بیـاد حرف بزنه برات....امـا سنگ شد ُ نزاشت بیـاد...
به محمد گفتم برو نمیخواد بیـای....پسرک هیچ نگفت ....من ُ آروم کرد...گفت عب نداره ناراحت نیستم...
امـا بهش گفتم من به جـا تو اعصـابم خرابه...شرمندت شدم...هی گفت نه اینجور نگووو
.
+ محمد میگه من دارم یکی یکی حرفـا مآمـانت ُ انجـام میدم امـآ اون هی بهونه میگیره...
+بخدا دیگه نمیزارم خورد شیم...نمیزارم محمدم شخصیتش خورد شه...مگه نه اینکه مـامـآنم راضی نمیشه؟
بهونه میگیره؟بزار بگیره...مهم نیست برام...دیگه دارم منم سنگ میشم مثل ِخودش...بخدا نمیزارم دیگه محمد
خورد شه...چون امروز مردونگیش ُ ثابت کرد...ثابت کرد که چقدر به من اعتمـاد داره که شش دانگ خونه بزنه به
اسم ِ منی که هنوز حتی نـامزدش هم نشدم....
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤