از کجـآ بگم؟بزار از جمعه بگم...که مامانم دیگه رضـایت داده بود برایِ آزمـایش....یعنی حرف ِ خودش این بود که

بریم آزمایش بدیم ُ آماده شیم برایِ مراحل ِ بعدی.عمه ش جمعه شب زنگ زد ُ گفت محمد فردا میاد برایِ

شنـاسنـآمه ُ عکس...مامانم گفت بـآشه امـــــآ من به هیچ عنوان نمیزارم دخترم عقد کنه هـآ ؟؟!! :|

وقتی گوشی ُ قط کرد بهش گفتم چرا میگی عقد نکنیم؟مگه مـا نمیخوایم بریم خرید؟مگه من نمیخوام با محمد

برم کرج که خونه پیدا کنیم؟خوب چجور میگی عقد نکنیم؟

مـامـآنم دوبـاره جوش آورد...گفت برایِ چی میگی عقد کنیم؟باید اول همه یِ شرطارو اجرا کنه بعدش صبح

عقدت کنه ُ شب عروسی بگیره !! :| خلاصه مـا بسـاطی داشتیم....از جمعه دوباره افتـاد رو دور ِ لجبـآزی...

دیروز فقط اعصــآب خوردی بود.فقط گریه زاری بود.مـامـآنم دیگه راضی نیست.راضی هم نمیشه...من ُ محمد

فقط داریم این وسط آب میشیم.گریه هـایِ من،بغض هـآیِ محمـَد...

مَن ِ بچه یتیـم دیشب آه کشیدم...گفتم آه ِ یتیم گیرا ِ .... محمد ِ بچه یتیــم بغض کرد.کوچیک شد.له شد، امـآ

دَم نمیزنه...