دیروز محمد اومد دم ِ در ُ شنـآسنـآمه و عکس بـُرد ازم تـآ بره محضر نـامه بگیره برایِ آزمـایش....

بعدش هم نامه رو برد آزمـایشگـاه ُ گذاشت تو نوبت ُ امروز سـاعت ِ 8 نوبت ِ مـآ بود....

من ُ مـامـآنش ُ محمد رفتیم برایِ آزمـایشِ کلی...قرار بود اول یِ آزمـایش ِ سـاده بـدیم که فقط مشخص شه

مشکلی هست یـا نه....امـا عمش گفت آزمـایش ِ کـامل بدین بهتره...ازمون خون ُ ادرار گرفتن ُ من رفتم کلاسِ

مشـاوره...یِ سری حرفـآیی که معمولا همه میدونن ُ من فقط خمیـازه میکشیدم...

قرار بود بعد از من محمد بره که خدارو شکر گفتن آقـایون نمیخوان .... مـا هم از موقعیت استفـاده کردیم ُ

رفتیم بیرون ! محمد گفت ازت خون رفته بـآید بهت پیتـزا بدم تـا تقویت شی ! " کیلیک "

از اونجـا رفتیم یِ دفترخونه که ببینیم برایِ نـام به نـام ِ سند ِ خونه چه چیزایی لـازمه...شـاید فردا بریم برایِ 

اینکه وکالت ِ خونش رو بده به من...

+ اکثر ِ دختر پسرایی که امروز برایِ آزمـایش اومده بودن ، رویِ صندلی ـآ تو بغل ِ هم بودن ! فقط من ُ محمد

خیلی جدی نشسته بودیم ُ حرف میزدیم ! " کیلیک "

+ محمد میگفت نمیدونم چرا همه یِ نگـاه هـا سمت ِ مـآ ِ ! راست میگفت...همه نگـاهمون میکردن ُ لبخند

میزدن...خـانوم ِ اومد گفت وااای شمـآ دوتـآ چقد کوچولویین !! :)

+ همچنـان دعواهـآ وجود داره...جنگ  ِاعصـآب هـا وجود داره ُ من ُ محمد داریم آب میشیم این وسط...تو پست ِ

بعدی میگم...شـاید وقت نشه همه نظرات تایید شه یـا جواب داده شه :( نـاراحت نشین :(