دیشب بعد از گفتن ِ شرطـآ قرار شد عمش زنگ بزنه ُ بگه که محمد قبول کرده یـا نه...

بیست دِیقه پیش زنگ زد ُ گفت محمد گفته همه یِ شرطا قبول ِ....امآ مامانم ول کن نیست که....داره تیرـآیِ

آخرش رو هم میزنه...بهش گفت باید محمد شیر بهـا بده !! :|

مـا تو خانوادمون اصلا رسم نیست کسی شیر بهـا بده...معمولا بختیـاری ـآ ُ عرب هـا شیر بهـا میدن که با پول ِ

همون شیر بهـا واسِ دختر یِ مقدار جهـاز میخرن...زیـاد هم نمیدن ...مثلا واسِ دوستم 4 ملیون دادن....

مامانم بهشون گفت من 20 ملیون میخوام ...میخوام بهترین جهـاز ُ برایِ دُخترم بگیرم... !!

بهش گفتم آهـان ! پس تو قرار ِ دخترت رو در ازایِ 20 ملیون بفروشی...

الـان تنهـا مشکلمون همین ِ .... محمد هم از اونور عصبی شده میگه آخه چرا انقدر بهـآنه میگیره...

اصلا هنگ کردم نمیدونم باید چیکـار کنم....

.

.

+ فقط از این مطمئنم که پایِ هم ایستـادیم ُ یِ تنه حریف ِ همه میشیم...نمیزاریم زانوـآمون ُ خم کنن....