قرار بود با هم بریم دفتر ِ ثبت ِ اسنـآد رسمی واسِ نام به نـام....امـا بارون گرفت.منم بهش گفتم بزار واسِ فردا

که شنـاسنـامه ُ کارت ملی م رو بیـارم...وقتی بیدار شدم مامانم گفت نه همین الـان باید برید !

شوهر خالمم خونه مون بود ُ با داداشم مارو رسوند پیش ِ محمد که دم ِ در ِ دفتر منتظرمون بود !

دوتـآمون رفتیم بـالا ُ محمد به آقـاهه گفت میخوام یِ وکالت ِ کـامل بدم...آقـاهه گفت به کی؟ محمد با لبخند

اشـاره کرد بهمُ ،گفت به این خـانوم! مرد ِ چند ثـانیه مـاتش بـُرد.. !! بعدش هم خندید !

میدونم چرا خندید! چون تو این دور ُ زمونه هیشکی نمیـاد همچین کـاری کنه ُ خونه رو بزنه به اسم ِ زنش!

حالا من که جـایِ خود دارم !یِ دختر ِ 22 سـاله که هنوز خیلی ـآ روش حسـاب نمیکنن که تویِ این سن چیزی

به نـامش باشه !! مرد ِ گفت کارارو میکنم برایِ فردا انشالا بیـاین که خـانوم یِ امضـا بزنه ُ هزینه وکالت رو بدین :)

.

+ وقتی رسیدم خونه بهش sMs زدم ُ گفتم : " قربونت برم مرسی،این اعتمـادت رو جبران میکنم  ❤ "

+ این پست مـال ِ دیروز بـود.امروز رفتیم ُ زد به نـامم...برگه هـآی آزمـآیش بـاهآش بود،یِ جعبه شکلات هم گرفته

بود که بیـاره پیش ِ مـامـانم و باهاش حرف بزنه...امـا مـامـآنم نزاشت بیـاد خونمون ....