با مامانم حرف زدم واسِ شیربهـآ.گفتم به هیچ عنوان من اجـازه نمیدم شیربهـا بگیری حتی اگه اونـآ بیـان بدن...

چون دوست ندارم من ُ در ازایِ پول بفروشی...مگه نمیگی میخوای با پول ِ شیربهـآ جهـاز بخری؟؟

من ازت هیچ انتظاری ندارم واسه جهـاز ُ نمیخوام بخری...محمد خودش همه چی بخره...قبول کرد...البته بگم که

یِ لحظه خیلی عصبی شدم ُ داد زدم سرش....خیــــــلی ناراحت شدم بخدا....اما خوب اعصـابم ُ خورد کرد :(

خلاصه فعلا که قبول کرده شیربهـآ نگیره...اما گفته همه چی برات باید بخره از وسایل ِ خونه گرفته تـــــآ طلا مـَلا

منم بهش گفتم خودم عقل ُ شعور دارم که چی واسِ زندگی نیـازه که بگم بخره...درضمن من الان هیچی کم

نداشتم تو زندگی از این به بعد هم نمیزارم چیزی کم داشته باشم....( واسِ محمد که تعریف میکردم گفت مامانت

نمیدونه که تو ِ بیشرف از الان از همه چی مدل انتخـآب کردی که بخرم واست !! از مبل ُ سرویس ِ خونه گرفته تا بقیه ! !:)) )

میگه من هیچ خرجی نمیکنم واسش.نه حلقه نه هیچی...محمد گفت نمیخواد خودم میخرم.

واسِ خونه هم محمد تویِ کرج یکی جور کرده ُ آمـادس...به احتمـال ِ زیـاد میریم همونجـا...مامانم بهشون گفت

که پس بهش بگین بیـاد که برن آزمـایش ُ این حرفـا...محمد میگه بزاریم یِ مـاه دیگه چون مهلت ِ آزمـایش

یکمـاهَس و باطل میشه...گفت البته اگر هم مامانت لج کرد ُ گفت نه حتمـا باید زودتر بیـاد بلند میشم

میـام چاره ای نیست دیگه !

فک کنم فردا پس فردا دوباره عمه زنگ بزنه ُ با مامانم حرف بزنه...

واسِ مهریه هم نمیدونم چیکـار کنم..محمد میگه هرچی تو بگی تو بگو " جـون " من میزنم...بهش گفتم نه کم

نه زیـاد..متوسط..میگه فکرات ُ بکن بهم بگو چندتـآ...هنوز هیچ فکری ندارم واسِ مهریه...