دیشب که اینجـا بود حالش زیـآد خوب نبود...گلوش عفونت کرده بود....

مـامـانم از تو اُتـآق صدام میکنه ُ یِ آبجوش که توش عسل حل کرده میده بهم ُ میگه بده به محمد زودی گلوش ُ

خوب میکنه....

.

+ {لبخند}

+ این روزهـآ ، از شوق بند نمیشوَم رویِ زمیـن....