پنجشنبه صب برایِ خرید ِ پیراهن ِ سبز رنگ ! رفتیم بازار...ی رنگی که تقریبـا مردونه باشه ُ به محمد بیـاد ُ یکمم

به مـانتویِ من بیـاد ُ پیدا کردیم ُ خریدیم :)

قرار بود محمد برایِ نـاهار بیـاد خونمون چون همه خونمون بودن امـآ گفت کـار دارم نمیتونم بیـام :| وقتی

آمـاده شدم طرفـایِ 7 میـام....از اونجـایی هم که بسیـار خونسرد ِ ساعت ِ 8 ِ شب خونمون بود :|

کلی هم حرص خوردم ... چون که تو اون شلوغی آمـاده نشده بودم ُ منتظر ِ محمد بودم ....هرکی هم بهم

میرسید میگفت پـس محمد کجـاس؟واسه نـآهار نمیـاد؟واسِ شـام نمیـاد؟سـاعت چند میـآد ؟ :|

محمد آخرین مهمونی بود که رسید خونمون ! عجیب خودش ُ جـآ کرده تویِ خانوادم...وقتی از در اومد تو مردا

به احترامش بلند شدن ... :) و این برایِ من یعنی یِ نشونه یِ خوب...

.

.

+ شبِ نـامزدی داداشم خدارو شکر به خوبی ُ خوشی تموم شد ! 

+ قسمتی از لبـاسِ ست ِ مـآ " کیلیک "