سـآعتــ 4 ِ ...خسته ُ کوفته تو راهِ خونـَم...هرجـا که بـآشم دیگه بـاید تـا 6 برسم خونه چون تـاریکــ میشه.

smS میده ُ میگه نمیـای اینجـا؟؟میگم الآن میـام...

وقتی میرسم میگه نـاهـآر خوردی؟؟میگم نــَه :( ...اول یه آبــِ خنک میده دستم بعد سریع میره تو آشپزخونه ُ

غذارو گرمـ میکنه ...مـامـانش هم هست....غذارو میزاره تو سینی ُ میـاره ُ میشینه کنـآرَم...

مـُرغـارو ریش ریش میکنه ُ میریزه رو برنجم که راحت تر بخورم.میدونه که من رون دوس ندارم...امـا هی میخواد

شیطونی کنه ُ گولـَم بزنه تا رونـایِ ریش ریش رو قـاطی کنه تـا من نفهمم امـا میفهمم ُ میگم مــــُحمد؟؟؟؟؟

خو رون نزار میگه بیشرفـــ خو مـُرغ مـُرغه فرق نداره که...میگم من دوست ندارم :|

کنـآرَم نشسته تآ کـامل غذامو بخورم...وقتی هستش اشتهـام خوبه :)

+بـا یه دیدارِ یه سـاعتــِ خستگیِ کلِ روز برطرفــ شد :)

+حدیث ِ سیبُ جـآذبه اے،به تو کـه فکر می کنم،در " دلـَمـ " می اُفتی ♥♥♥