!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

میدونی؟؟؟خیلی حسِّ خوبیه که من وقتی حال ندارمُ تبُ لرز گرفتم تو هی بهم sms میدیُ نگرانمی

وقتی بهت میگم آقایی من خوبم شمـآ برو تو جمع پیشِ بقیه...اما میگی:نیمیخواااام.میخوام پیشِ تو باشم درسته جسمت

پیشم نبود اما همین جمله هات عجیب حسِّ بودنتو بهم منتقل میکنه...

وقتی که sms میزنیُ میگی:یه هــواییه که نگـــو آخرِ 2 نفرس...جـآت سبز میخوایم بریم کـــَلــَپچ بزنیم (همون کله پاچه)

خوشحـآل میشم با اینکه دورُ وَرِت شلوغه اما باز نبودِ منُ حس میکنی...

منم میگم:نـــــــــه جای من خـآلی باشه بهتره :|

توام چون میدونی من از کله پاچه بدم میـــآد میگی:میخورررررری pakhool

منم عـــِینِ این بچه های لجبـآز میگم نمیخورررررررم shakhool

+ اما تو باز اصرار داری من بخورم و بهت میگم حالا بعدا یه جوری با هم کنـآر میایم :)

وقتـــی که بهت سفارش میکنمُ میگم:محمدم زیاد نخوری هااااا...چربه...شب اذیت میشی

توام مــثِ یه پسرِ مهربونُ حرف گوش کن میگی چـــَمـــش (همون چَشم)خوشحـآل میشم که همیشه به حرفام گوش

میدیُ به قولِ خودمون چَمش گفتنت از دهنت نمیوفته...

.

همین چیزای سادهُ کوچولوِ که منو شـآد میکنه...خوشحـآل میشم از داشتنت...

+ خدایـآ شُکرت...واسه همه چی....

+ مراقبه مُســـآفرِ من بـآش...دلتنگشـــم...بی تـآبشم که باز برگرده همینجـاُ خیآلم راحت بشه که

2 تامون داریم تو یه شهر نفـــس میکشیم...

.

.

"
باترے
ساعتــِ اُتاقمــ را

در  مے آورمــ ...!

نـمے تَوانمــ شاهدِ ثانيهـ هایی

باشمــ کـ بي تـو مے گذرند ! "

.

+ عشق پنهونی
تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390سـاعت 20:39 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |