!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

سلام.ديشب يهو شار‍ز وايمكسمون تموم شد تا آخره ماه يهني 30 ــُم نميتونم بيام نت

ناراحتم خيلي :( به ها تند تند آپ نكنين گه من ازتون عقب نمونم باشـــــــــه؟؟؟؟

تاييديه نظزاتُ بر ميدارم...الانم اومدم كافي نت 

پس فعلا خدافظ تا 30 ـــُم

تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390سـاعت 22:3 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

دیشب مثلِ همیشه تا دیر وقت بیدار بودیم...محمد پیشِ دوستاش بود و منم نمیخواستم مزاحمش بشمـُ هی بهش

اِس بدم...

اما خودش همش حواسش بهم بودُ سراغمو میگرفت...

چقدر واسم ارزش داره که وقتی پیشِ دوستاشه منو از یاد نمیبره...

طرفای 3 بود که به هم شب بخیر گفتیمُ خوابیدیم....اما نمیدونستم که محمد خوابش نبرده...

امروز میگه دیشب خیلی دلتنگت شدم تا 9 صُب خوابم نبرد...عکسی هم ازت نداشتم که نگات کنم فقط هی عکسِ

دستامونو نگـآه میکردم ( محمد خیلی از من عکس داشت تو گوشیش اما همه رو پاک کرده چون خودش میترسه که یه

وقت اگه خدایی نکرده گوشیشُ بدزدن اونوقت بد میشه.به جـاش 2.3 تا عکسِ 3*4  از من تو یه کیف کوچولو از اینا

که میندازن گردنشون داره و همیشه گردنشه اما وقتی میره پیشِ دوستاش نمیندازه گردنش )

بهش میگم کـآش بیدار بودمُ لااقل یه خورده باهات حرف میزدم...قربونِ دلِ مهربونش برم

+بعضیاتون فرزانه رو میشناسید تولینکامه...(خاطرات جوجه پیشی)مُشکلشون مثلِ منُ محمدِ.اما انگار داره کاراشون

جور میشه به خدا خیلی خوشحالم واسشون.بچه ها دُعاشون کنید :)

.

.

در روز مرگ،جان

به خدا هم نمي دهم !!

جانم تويي !

چگونه من،تو را ...

به کسي دهم !!

.

+عشق پنهونی

تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390سـاعت 17:19 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

حوصلم سَر رفت گُفتم بیام 2.3 خط آپ کنم =)

وووووی وقتی میرم تو اُتاقم هنوز بو اُدکلُنِ محمد میاد.دلـم نمیـآد از اتاق بزنم بیرون :)

امروزم از بس که خسته بودیم من تا 5 ظُهر خواب بودم محمد هم تا 7 !!!خداییش وقتی صُب زود بیدار میشم تا یکی 2 روز

کِسِلم...دارم واسه آقایی یه چیزِ اُشتیلی دُرُست میکنم فعلا که خوب شده اما فعلا نیمه کارَس.

امشب کاملش میکنم اگه خوبترُ قشنگتر شد عکسشو میزارم ببینید...

.

ميداني؟؟؟

اين قانون طبيعت است:

"هرچه دورتر شوي،کوچکتر مي شوي"

پس نزديکتر بيا ...

دلم هوای وسعتــ ِ مهربانيت را کرده ...!

پ.ن:تو ممکن است از من دور شده باشي

اما کوچک... هرگز!

بگذار بگويند چيزي از پرسپکتيو نمي‌دانم

تاريخ جمعه هجدهم شهریور 1390سـاعت 23:46 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

یکی از فامیلامون فوت کرده و مامانم قرار شد امروز بره واسه تشییع جنازه...

نزدیکیه شهر خودمونه با اینجا  1 ساعت فاصله داره.داداشمم قرار شد که بره تا عصری با مامانم برگردن من تو خونه تنها

میموندم واسه همین به محمد گفتم که اگه میتونه بیاد پیشم اونم گفت بـآش. :)

خلاصه مامانم 8 ِ صُب رفت و منم زنگ زدم به محمد که بیاد.طرفـآی 10 بود که رسید اینجا

الهی بمیرم چشاش از خستگی باز نمیشد منم که بلا نسبت زبون نفهم اصلا نزاشتم یکم استراحت کنه آخه دیشب

همش بیدار بوده اما من 3 خوابیدم امروزم که نشد بخوابه اومد پیشِ من.

2.3 بار زنگ زدم به مامانم که خیالم راحت بشه که هنوز نیومدن.همه ی سوغاتیامو که مامانم واسم آورده بودُ نشونش

دادم خوشش اومد از همشون :)

واسه ناهار مامان برنجُ خورشت سبزی دُرست کرده بود واسم.رفتم تو بشقاب کشیدمُ آوردم که با محمد بخورم اما اون

سیر بودُ میلش نمیشُد منم مجبور شدم تنهآیی بخورم.به خدا بهم مزه نداد.

یه خورده نشستـیم پا لپ تاپ اما محمد خسته شده بود گفت خاموشش کن.یه خورده استرس داشتیم که نکنه یهو

مامانم برسه که خدارو شکــــر هیچ مُشکلی پیش نیومد امروز.

طرفا 6 بود زنگ زدم آژانس و محمد رفت.ووووی لحظه ی بدیه این خدافظی

+ هنوز هم که مامانم اینا نیومدن.به محمد میگم خو زود رفتی حوصلم سر میره تنهایی میگه میخوای

برگردم پیشت؟؟؟!!! میگَمــِش آآآآآ بوخودا بیـآ :))

+ آخه نمیشد زیادتر بمونه چون ساعت 7 میخواد با دوستاش بره باشگاه واسه ورزش.

.

.

.

چقدر بگویم ؟: ..

قرص آرامم نمی کند !..

آغوش تو ...

آرام بخش من است !!

.

+عشق پنهونی


تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390سـاعت 18:20 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

تـآزه از بیـرون اومدم....یکیُ دیدم از پشتِ سر عینِ محمـد بود :)

یهــو دلم ریخت...مثِ همه ی وقتـآیی که میبینمشُ دلــم میریــزه =)

.

کسـی چـهـ مـی دآنـد

امـروز چـنـد بـآر فـرو ریـختـمــ ...

از دیدنــِ کسـی کـهـ

تنـهـآ لبـآسـشــ شبـیهـ بـهـ  " تـو " بود!

.

+ خانمــے

تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390سـاعت 23:42 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

مسافرتمون کنسل شد.بلیطارو پس دادیم :|

آخه به من گفتن اگه میخوای از دانشگاه خودت انصراف بزنیُ بری این یکی دانشگاه باید 21 ــُم بیای.

ما هم که 22 ــوُم بلیط داشتیمُ من تا اونموقع کارام تموم نمیشد.

مامانم فکر میکنه که من دوس ندارم برم مشهد.میگه تو از همون اول هم راضی به رفتن نبودی

به خودِ امام رضا قسم من دوس دارم برم.حتی همین الانشم کُلی ناراحتمو دلم میخواست برم.حالا

اخلاقش با من بد شده...منُ مقصر میدونه واسه نرفتن.دیشب هم کُلی حرف دُرُشت بارَم کرد....

میگه حالا خیالت راحت شد؟؟؟برو به اینایی که باهاشون در ارتباطی بگو نمیری و میمونی همین جا که

خوشحال بشن.بهش میگم یعنی چی منظورت با کیــه؟؟؟حرفـی نزد...

به خدا شده عینِ یه بچهُ هی میخواد لجِ منو در بیارهُ تیکه بندازه...سعی کردم جلو خودمو بگیرمُ حرفی

بهش نزنم...دراز کشیدم رو تختُ بغضم ترکیـد.آروم اشکام میومد...مثلِ همیشه باز محمد شد سنگِ

صبورمُ دلداریم داد.میگه اعصابتو خورد نکن،به حرفاش اعتنا نکن...آخه مگه میشه؟؟؟چقدر سـآکت بمونم؟

منم آدمم...مگه چقدر میتونم هی حرف بشنومُ دَم نزنم؟؟؟

از یه طرف نمیخوام به محمد غُر بزنم و گِلـه کنم که نکنه یه وقت اونم اذیت شه چون واقعا تو این دوره

زمونه شروعِ زندگی خیلی سخته با این همه خرجُ مخارج بالـآ از یه طرف هم شرایطِ خودم تو خونه خیلی

عذاب آور شده واسم...نمیدونم باید چیکار کنم...خدایـآ خیلی دل مشغولی دارم،خیلی استرس دارم.

خیلی حرف دارم برا گفتن اما خودمم نمیدونم چی میخوام بگم...از چی میخوام بگم.فقط میگم کمکمون کن

من همه جوره هستم...پای همه چی...محمدم هست....توأم باش

.

.

.

بـُگـذار اَبــرِ سـَـرنـِــوشـتـــــ

هـَــر چــه مـي خــواهـَــد بـبـآرَد

مــــــآ چــَتــرمـــانــــــ خـُـــداستـــــــ

تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390سـاعت 22:41 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

آقا دیدیم همه انیمیشنشونُ درست کردن گفتم بزا منم درست کنم :)

زیاد که شبیه خودمون نیست اما خوب جزییاتِ صورتمون همینه.البته من ابروهام به این باریکی نیست هااا

+البته من 3 تا خالِ کوچولو دارم رو لُپِ سمتِ چَپم.میخوام برم با لیزر بَرِشون دارم اما میترسم جاش بمونه :|

+دارم میرم مهمونی شب نظراتُ تایید میکنم :)

تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390سـاعت 21:41 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

جانَکـمــ ؟؟؟

آغـوشَتــ ثـآنیه اے چـند؟؟؟

میخواهمــ گُمـــ کنم خود را در طعمــ مردانه اَتـــ

و تـــُ سخت بخواهے تماممـــ را

منـے که همان تو ـَم

.

+بانـــوے آذر :)

تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390سـاعت 21:38 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

وااااااااااااای انگـآر داره مشهد رفتنمون کنسل میشه.تورو خدا دُعا کنید که جور شه :(

آخه من دوباره واسه دانشگاه آزاد کنکور دادم.الان قبول شدم و فکر میکنم طرفای 25 ـــُم.26 ــُم ثبتِ نامِ.واسه ثبت نام هم

خودِ دانشجو باید باشه...حالا موندیم چیکار کنیم.به احتمال زیاد بلیطارو پس میدیم.

خدایـآ میخوام برم پابوسِ آقا....خودت یه کاریش کُن واسمون....

 + بیتـآ جون بسته رو واست فرستادیم.لطف کن هروقت رسید بیا اینجاُ بهم خبر بده.گُفتن 2.3 روزه میرسه :)

تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390سـاعت 21:36 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

از دیروز که از پیشش اومدم هَمَش ناخودآگاه لبخند میشینه رو لبم....فقط با 3 ساعت دیدن یه دنیــآ شارژ شدم.

بهش sms میزنمُ میگم همش خنده میاد رو لبم :)

میگه:به من میخندی بیشرف؟!

(این بیشرف تیکه کلاممونه.یه جورایی از 1000 تا دوسِت دارم واسمون شیرینتره) میگم نه به خدا فقط خوشحـآلم که

دیدمت....میگه دلم خیــــلی واست تنگ شده.

همیشه همینجوریم.بعد از خداحافظی یه دلتنگیه بـــــُزُرگ میــآد سُراغمون....

خدایا شُکرت که همو دیدیم.ما به همین 3 ساعت هم قانعیم...همین که 3 ساعت بی دغدغه و آروم کناره همیمُ خیلی

با ذوق اتفاقاُ خبرآیی که تو این مدت که همدیگه رو ندیده بودیمُ واسه هم تعریف میکنیم واسمون یه دنیــآ ارزش داره....

هرچی بیشتر به 22 ــوُم و وقتِ مُسافرتمون نزدیک میشه،دلتنگتر میشم.خیلی سختَمه که دور شم از محمد،اونم یه

دوریِ کیــلومتـــری.اما تهِ دلم روشنه.انگـآر امام رضا طلبیده که برم اونجاُ واسطش کنم...

+ خدایــآ شُکرِت واسه همه چی...واسه عشقمون...واسه دوس داشتنمون...واسه خوشیــآمون...

واسه سختیــآمون که میدونم همش از رو حکمتـِتــه...

+ هوامون ُ داشتـه بـاش :)

.

مَنــ "تــــــو" را به دلمــ قولــ دادهـ امــ ...

نگــذار بَدقولــ شَوَمــ ...


تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390سـاعت 18:32 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

لبـ ـهـایمــ رآ بهــ اسارتــِ لبــ ـهایت بِبَر...

کهـ مَنــ چونــ آزادے مُطلَـقــ میشناسَمَش!!!

و چه خوبـــ مزه اے میـدهــَد

اسـآرتـی به طـَعمـــِ آزادے...

.

+بانـــوے آذر :)

تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390سـاعت 23:30 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

از پیشِ محمد اومدم...امر

ساعت 10 دِیقه به 8 بیدار شُدم و ساعت طرفای 8:20 بود که آژانس گرفتمُ رفتم.البته رفتم دَمِ آژانسی چون نمیشد

زنگ بزنم که بیاد از خونه سوارم کنه.

دیشب هم مامانم کُلی اعصابمو خورد کرد چون میدونست من تنها میخوام برم بیرون اخلاقش بد شده بود باهام.

گفت دُختر خالتو ببر باهات.حالا دختر خالم چند سالشه؟؟؟؟15 سال!!!

بهش میگم ببَرَمِش که چی بشه؟؟؟میگه یعنی میخوای تنها بری؟؟؟گفتمش اصلــآ حالا که اینجوره نمیرم به محمد گفتم،

گفت اگه میدونی بهت شک میکنه نمیخواد بیای اما گفتم نه میام چون واقعا نمیتونستم  نَرَم که ببینمش.

خلاصه هرجوری که بود رفتم و همش 3 ساعت پیشش بودم. :)

2.3 تا چیز واسش دُرست کرده بودم (همون فیلهُ یه میمونُ یه love ِ خوشمل) با یه ظرف از این آلوچه ها که خیلی دوس

داره بُردم و بهش دادم بعدِش که منُ رسوند سَرِ خیابونمونُ رفت.

یه خورده حرف زدیم از مامانم...از لجبازیاش...محمد میگه مامانت نمیخواد کوتاه بیاد که بهمون بفهمونه سَرِ حرفش

هست بهش گفتم وِلش کن بالاخره خودش میفهمه که نباید لج کنه.وز خوب بود.مگه میشه پیشش باشمُ بد باشه؟

+ من که دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم چون نمیخوام روزهای قشنگمونُ با 1000 تا فکرُ خیال بگذرونم.

فقط تنهـآ چیزی که الان واسم سخته اینه که نمیتونم با نبودنِ محمد کنارم کنار بیام که اونم تحمل میکنم

فقط به اُمیدِ روزای قشنگی که بعداً در انتظارمونه...

+عصری باید دُختر خالمو بِبَرم دندونپزشکُ از اونور بریم بازار که 2.3 تا چیزمیز بخره....

+بیتــآ جونم اون امانَتیتو امروز دادم به محمد که پُست کنه اما امروز دیر شد و گفته که ایشالـآ حتمـآ فردا

میفرسته.ببخشید که دیر شُده.

.

"آغوشَـتـــ غـــآري استـــ

که وســوسه ميکنــد

مرا براي پيــامبر شدن !!!"

تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390سـاعت 13:40 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

سیلـــــآم :)

من بالاخره اومدم.4 شنبه رفتیم شهرستانُ همین الان رسیدیم خونه....خوب بود خوش گذشت اما آخراش دیگه من بی طاقت

شده بودم چون از شلوغی اذیت میشم.

تنها خوبیش این بود که این 2.3 روز زود گذشتُ زودی فردا میرسه که من برم پیش محمد.فردا طرفا 9 صُب اگه خدا بخواد

میرم پیشش.تازه مامانم نمیخواست امروز برگردیم هی میگفت بمونیم شنبه یکشنبه بریمُ منُ داداشم گفتیم نــــــــه .

+ الان خیلی خستم میخوام برم یه خورده استراحت کنم.فقط اومدم اعلآم موجودیت کنم

+ یکم که سر حال شدم میامُ همتونُ میخونم :)

تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390سـاعت 21:19 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

اینجا وسطـ چلهـ ے تابستانیمـــ

اما مَن هنوز لباسهاے زمستانیَمــ بر تَنمــ مـآنده

بدونِ نگـآهتــ

پیکرمــ را حجمے از یَــــخ بسته استـــ !!!

+بانــــوے آذر  :)

تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390سـاعت 23:0 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

اومد جلو جلو عیدُ بهتون تبریک بگــــم...ایشالا سال دیگه دُخترای تُرشیده از جمـــله خودم تو خونه ی

شوهرامون باشیم آمیــــــــــــــــــــــــــــــن نیشخند

شاید فردا صُب بریم شهرستان خونه ی خالم اینا البته اگه بریم جمعه برمیگردیم...هنوز قطعی نشده رفتنمون.....

این هفته نمیدونم چرا انقد دیر میگذره.حالا که من منتظرِ 12 ـــُمم انگار زمان ایستاده....

هرچند که از شروعِ دانشگاهُ درس خوندنُ اینا خوشم نمیاد اما خدا کنه زودی مهر ماه برسه که لااقل یه بهونه واسه

بیرون رفتنم داشته باشیم...

اونروز که با محمد میخواستم برم دُکتر بهش گفتم که من تا یه جایی میامُ بعد تو بیا دنبالم.رفته بودم

سَرِ یه خیابونی که مسیرِ خونه هامون از اونجا یکی میشه و منتظر بودم برسه با ماشین دوستش

میخواست بیاد.2 تا دُختر هم سنّ خودم کنارم ایستاده بودن منتظرِ تاکسی همزمان با اینکه محمد رسید

 و من درِ ماشینُ باز کردم که سوار شم اینا هم تاکسی گرفتن.اما تاکسیه جا نداشت یهو دیدم پریدن

سمته منُ به هم میگن بیا با این ماشین بریم این خالیه زبان

منم دَرِ ماشینو محکم گرفته بودمُ هی میگُفتم خانم این تاکسی نیست که....آخه آدم انقد IQ ؟؟؟

.

.

.

" گفته بودم : ..

بي تو سخت مي گذرد !..

حرفم را پس مي گيرم !
 
بي تـــــــــو انگار اصلا نمي گذرد !! "


+ عشق پنهونی

تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390سـاعت 21:9 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

امروز تولدّ مامانمه...من یادم نبود دیشب محمد sms داد گفت از طرف من به مامانت تبریک بگو!!!

گفتم بابتِ چی؟؟؟؟؟گفت فردا تولدشه :)

آخه تولدّ مامانمو سحر ( خواهر محمد ) تو یه روزه واسه همین محمد یادش بود.

میگه به مامانت بگو اگه کادو میخوای باید کیک بدی!!! :)

بهش میگم اگه اینارو بهش بگم که داغونمون میکنه.....بیا میبینی توروخدا؟؟؟؟مامانم دوماد به این خوبی داره اما قدر

نمیدونه....والا بوخودالبخند

تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390سـاعت 14:7 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

تازه از دندونپزشک اومدم بالاخره بعد از 32 روز محمدُ دیدم آخه اونم باهام اومد که دندوناشُ جرم گیری کنه سرُ تهِ دیدنمونُ

که بهم بزنی نیم ساعت نشد اما خوب به همین هم قانعیم بعد از 32 روز :|

من زودترِ محمد رفتم پیشِ دُکتر...یه مقدار لثَّم رو برام دُرست کردُ یه عالمه هم خون اومد....منم که روزه بودم و نا نداشتم.

بعد محمد رفت اما نشد جرمگیری کنه اُفتاد واسه یه روز دیگه.با هم دیگه یکم تو کوچه ها قدم زدیم و حرف زدیم

این هوای لعنتی هم که آتیش بود...محمد میخواست بره جایی دیگه و منم میخواستم برم خونه گفت بزار تا یه جایی میام

باهات با اینکه خیــــــــــلی دوس داشتم بیاد اما دلم نیومد که تو این گرما بیشتر راه بره بهش گفتم نه خودم میرم.

دلم نمیومد خداحافظی کنم به خدا.

هی که داشت ازم دور میشد برمیگشتم نیگاش میکردم...

به زور قدمامو بر میداشتم کفشام پُشتِ پاهامو میزد و خودم حالم یه جوری بود...سریع یه تاکسی گرفتمُ اومدم سمتِ

خونه.رفتم تو شیرینی فروشی که زولبیا بامیه بخرم ( فرمایشاتِ مادرِ مُحترم ) دیدم حالم داره بدتر میشه.

نشستم همونجاُ سَرَم رو با دستام محکم گرفتم...حالت تهوع داشتم

سریع اومدم از شیرینی فروشی بیرونُ رسیدم نزدیکای خونمون که یهــــــــــــــو.....

گُلاب به روتون آوُردم بالا...تو خیابون شَرَفَم رفت اما کسی زیاد ندید

هم گرما زده شده بودم هم از روزه ضعف داشتم واسه این بود که حالم بد شد اما با همه ی این

خستگیا و بد شُدَنِ حالم امروزُ دوس داشتم چون واقعا دیدنِ محمد واسم بیشتر از اینا ارزش داشت...

.

قبل از "خدا حافظی " ،بر نگــــرد و عقب را نگاه نکن...

بَد دردرسَري ميشوَد اين "آخرين نــــگاه"

.

.

.

پ،ن :کسی از ضُحا خبر نداره؟؟؟؟نگرانشم :|

تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390سـاعت 19:55 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

محمد رفته ورزشگـــآه.آخه امشب بازیه....استقلالُ نمیدونم کُجا

منم عــــَ وقتی که افطار کردم ولووو شدم رو مُبل.اوووووو کی بشه زودی بگذره و محمد بره خونه حوصلم سر

میره وقتی دَمِ دَستم نیستش...عِینِ این سادیسمیـــآ 5 دِیقه یه بار صفحه ی گوشی رو روشن میکنم

ببینم تک زده یا نه....

الانم که میخواد واسمون مهمون بیادُ منم حالُ حوصـــله ندارم

اااااااااای خدا آخه چه قــــَد مهمون خووووو

.

.

"همهــ با چاي و خُرما افطار مي کنند

مَنــ با لَــبخندِ زيباي تــو

اين رَمضان را خدا بر مَنــ ببخشايد

که بُتــ پَرستــ شُدمــ "


تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390سـاعت 18:34 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

خوشحالـــــــــــــــــــــــم زياد به خاطرِ اينکه به يه بهونه اي جور کردم که 12 هُم برم پيشِ محمدشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

البته واسه 2 ساعت....همينم غنيمتِ به خدا واسمون.يعني هم پنجـــُم ميبينمش هم 12 ــهُم بعد ديگه نميبينمش تــــآ

نيمه ي دومِ مهر آخه هم اونا ميخوان برن مسافرت هم ما.بليط گرفتيم واسه 22 ــوُم که بريــــم مشهد...

خيلي وقته نرفتم مشهد شايد 12.13 سالي بشه!!!خيلي زياده هــــآ

آخرين بار با بابام رفتيم که خيلي هم خوش گذشت با اينکه بچه بودم اما يه چيزايي يادمه.يعني 4.5 سال قبل

از اينکه بابام فوت کنه رفتيم الان 8 ساله که بابام نيست+ همون 4.5 سال ميشه 12.13 سال....

هم خوشحالم که ميخوام برم هم ناراحت...

+ خوشحاليم از اينه که ميخوام برم پابوسِ آقا...ميخوام قَسَمِش بدم که ضامنِ ما هم بشه....ميخوام تا چشمم به گُنبدِش

اُفتاد خواسته هامو از ته دل براش بگم...بگم که اومدم تورو واسطه کنم پيشِ خدا...

ميدونم که روي تورو زمين نميندازه....اول از همه سلامتيه محمدم بعد بقيه ي خواسته هام...

دعا واسه دوستام.....واسه اينايي که گرفتارن...مشکل دارن...دُعا واسه رضايتِ مامانم! واسه اينکه ما

هم به خوبي و خوشي به هم برسيم نه با جَنگُ دعوا :|

+ناراحتيمم از اينه که بي محمد ميخوام برم...آخه نذز کرديم هروقت که رسمي شديم اولين مسافرتِ

2 نفرمون مشهد باشه....

البته خودِ محمد اينا هم شايد برن مشهد اول ميخوان برن کرج بعد ميرن اصفهان بعد اگه شد ميرن مشهد

ما 22 ــوُم ميريمُ 30 ـيُم برميگرديم...

+عمم اینا الان مشهدن...دیشب  مامانم زنگ زد بهشون و گفت تو صفِ نماز یه دُختر دیدم عینِ مریم

بوده هیکلش،صورتش،عینکش...به محمد میگم حتماً همزادم بوده میگه کاش من میدیدمش

+دلم واسه وبـــم تنگ ميشه تو اين يک هفته خووووو

.

"با خيال نمي‌شود سفر کرد

خودت هم بيا"

.

+رضا کاظمي

.

ب.ن:این برنامه ی ماه عسل امروز یه آقایی رو از اهواز آورده همشهریمونه :)

یه جوری با لهجه حرف میزنه حالا هر کی ندونه فِک میکنه همه اهوازیا اینجورن.... :)

+ نه عـــــــــآمـــــو مـــُ لهجه نَدارُم

تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390سـاعت 13:29 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

حوصله م سر میره میام زود زود آپ میکنم.

این شبا تا سَحَر منُ محمد بیداریمُ حرف میزنیم اصلا خواب به چشامون نمیاد...حرفامونم که ماشاا... تمومی نداره.....

دیشب که دقیقا از 12:30.1 بود که شروع کردیم به sms دادن تا 10 صبح

تنها استراحتِ بینِ sms آمون اون نیم ساعتی بود که رفتیم واسه سَحَری ُ نماز....

خیلی حرفا میزنیم...ازاینکه دو تاییمون داریم دیگه بی تاب میشیم...از اینکه نمیتونیم همدیگه رو زود زود

ببینیم با وجودِ این فاصله ی کمی که بینِ خونه هامونه....از اینکه تنها بودنُ تنهایی کاری رو انجام دادن

یا تنهایی جایی رفتن واسه 2 تامون سختُ بد شده...

مثلِ همین الانی که دقیقاً 1 ماهه همدیگه رو ندیدیم...1 ماه خیلی زیاده...اما رکوردِ 2 ماه رو هم زدیم ما

قراره پنجم من برم دُکتر آخه نوبت دندونپزشک دارم...محمد هم قراره بیاد واسه جرم گیری

اینجوری میشه لااقل یه 20 دِیقه همدیگه رو ببینیم...همینم واسمون غنیمته بعد از یکــــــــــ ماه

این تابستونه لعنتی هم که نمیگذره لااقل من واسه بیرون رفتن راحت باشم :|
+دیشب داشتیم این فیلمِ مزخرفِ سقوط یک فرشته رو میدیدیم....مامانم تا این پسره رو میبینه شروع

میکنه به تیکه انداختن به من...آخه یکی نیست بهش بگه محمد کاراش یا هدفش مثلِ این مرتیکَس؟؟؟

یهو یه نفرین کرد که خیلی دلم لـــــرزید....میدونم مخاطبِ نفرینشم کی بود...

کسی که من جونم به جونش بستس....کسی که من دلم نمیاد یه خار به پاش بره...

خیلی دلم شکست از حرف مامانم.خودمو کنترل کردم و اومدم تو اتاق نمازمو خوندمو دیگه سرِ مُهر بغضم

ترکیدُ هق هق گریه امونم نمیداد...چقدر بدم میاد از این گریه های آروم و یواشکی....خدایا دیدی مامان چی

گفت؟؟؟دیدی چه جور جلوی من نفرین کردُ منُ سوزوند؟؟؟خدایا من محمدو میسپرم دستِ تو ها؟؟؟

خدایا مواظبش باشی ها؟؟؟اگه زبونم لال نباشه منم نیستم......

آخر شب بود که محمد حالمو پرسی گفتم خوب نیستم...وقتی خوب نیستم نمیتونم وانمود کنم که خوبم

با اشک واسش sms مینوشتم...بهش نفرینه مامانمو نگفتم....محمد آرومم کرد شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

میگه تویی که نماز میخونی قرآن میخونی پس باید دلت به خدا قرص باشه و نلرزه....آره دلم قُرصه اما

بعضی حرفا بدجور دلِ آدمو میشکنه و میلرزونه...

+ من تحمل میکنم به خاطره محمد....به خاطره خودم...به خاطره عشقمون...

.

" سختــ مي گُــذرد " ،

روزهـــا...

روزهايي کهـــ بی تـــو

خمــيازه مي کِشــند،

و جــا خوش کردهــ انــد


+عشق پنهونی

تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390سـاعت 18:0 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |