تبليغاتX
!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)
!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)
خدایا!!هَرگـز کَسی را به آنچه کـه قِسمتَش نیست،عادَت مَده....
یه کوچولو ازَش نـاراحتمـ ... بـآهـآش بداخلـآقی کردم ُ گفتم حوصلـه ندارَم حرفــ بزنم.میرم زیرِ پتوم...

نه بهش اِس میدَم نه زنگــ میزنم امـآ هر 2.3 دقیقـه یه بـآر به بهونه یِ نگـاه کردنِ سـآعت قفلِ گوشی ُ بـاز

میکنمـ که ببینم اِس داده یـآ نه :)

آخـه یکی نیس بگه تو که طـآقتــ نداری بـاش بد حرفــ بزنی مرض داری بهش میگی حوصله ندارَم ؟!!!

دوس ندارم دلخوریـامون همینجور تو دلمون بمونه و به کینه ُ تلـآفی تبدیل شه...وقتی اِس میده بهش میگم که

از چی نـاراحتم ُ اونم میپذیره ُ میگه ببخشید اشتبـاه از من بوده :)

این ُ نوشتمُ خواستمــ بگم :

" من یه پسرَکــِ مهربون دارمـ که وقتی اشتبـاه میکنه،غرورش بـاعث نمیشه که معذرتــ خواهی نکنه :) "

+ خدایـآ مواظبش بـآش شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

.

نفس ميکشمـ ... پـلک ميزنمـ ... به تو فــکر ميکنمـ ...

نفس ميکشمـ ...پلک ميزنمـ

به تـــو فکر ميکنمـ ...

و اينهـآ کارهـآﮮغير ارادﮮ استــ که نميتواטּ جلوي هيچ کـُدامـ را گرفتــ :)


پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 15:2 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

بهـِش اِس میزنمـُ میگمـ : " آقـآ مـُحمد عَلیـم ؟؟ " :)

میگـه : جونمــ {لبخند}

میگم : "هیچی دلم واسه اِسمِ شنـآسنـآمه ایت تنگــ شده بود خواستم اینجور صداتــ کنم"

.

اتفـآقِ خواستی نیـُفتـاده که بیـام آپ کنم امـآ همـ من خوبمـ هم آقـآ محمد علیم !! :)

جونــَم به این " کیلیک " کشکــِ بـادِمجونی که دُرُست کردَم !! {مژه}

.

تكرارِ اسمـِ تو ايـטּ روزهـآ

حادثــه ي تكــرارﮮ زندگــي مـَטּ است ...

هيچ ديوانه اﮮ از ايـטּ همه تكرار ...

به اندازه ي مـَטּ ،

لذّتــ نخواهَد بـُرد !!

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 22:46 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

میلـآدِ بودטּِ مَن تُويـے

به یـآد ندارَمـ بودَنمـ را پـيـش از " تــُـو "

بـآلاپـوشِ اندیشه هـآیمـ تویی ...

به يــآد ندارمـ زندگـے را پـيـش از دوستــ داشتـَטּِ " تـــو

.

.

+ 21 ُمیـن میلـآدِ بودَنمـ فرخنده ُ خجستـه بـاد !! {whistling }

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 20:11 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

× امروز 22 ِ اُردیبهشتــ یـه دُخملِ نـآز ( ! ) به دُنیـآ اومد :))

×کم کم بزرگ شد ُ شد خـآنومـِ یه آقـآیِ جِنتلـمَن {لبخند}

× تولّدمـ مُبـآرک...رفتمـ تو بیستُ یکسـآلگی

× روزِ تولُـدم آטּ روزﮮ است کـﮧ " تــو " بـﮧ خلوت ِ تنهایـﮯ اَم پـآ مـﮯگذاری ...

×نمے دآنمـ مے دآنے یآ نـﮧ...لَحظـﮧ ے تـولدِ مـَטּ بـﮧ همـآטּ ثآنیـﮧ اے برمیگرد کـﮧ تـو بـرآے اولیـטּ بـآر بـﮧ مَـטּ

گفتـے : "دوسـتـتـ دآرґ ... "

.

پسرکــِ پآییزﮮِ مـטּ ،

تولدم یآدت هست آیا ؟

وقتـﮯ کـﮧ مَـטּ بیستُ یکـ سالـﮧ مـﮯشوم !

وقتـﮯ کـﮧ ذوق می کنند همـﮧ از روزِ تولّدمـ

مـטּ ، امآ ...

غرق در غُصـﮧ یِ غریبـﮯِ خود ...

آرﮮ !

تولّدم یآدت هستــ !

مـטּ قول داده اَم بیستُ یکـ سآلگـﮯ ام رآ

بآ عِشــق زندگـﮯ کـُنمـ

عهد مـﮯبندم کـﮧ بیستُ یکـ سالگـﮯ ام را

خـآطره کـُنمـ بآ تــو !!!

حالـآ ... مَـטּ بیستُ یکـ سالـﮧ ام !

چه احساسِ کاملـﮯ !

مـטּ، پـُر از قصّـﮧ اَم ... مَـטּ ، شآدمآنـﮧ اَمـ ...  

.

+ از وبــِ آبیِ آرامـِ بلند :)

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 13:19 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

مـَرداטּ پيامبر شدند؛

و زنـآטּ مادَر....

قِداستــِ پيامبراטּ را توانسته‌اند به زيـرِ سوال ببـَرند

ولي قداستِ مـآدراטּ را هرگز.... :)

Mothers' Day Stock Illustration

.

+ روزِ مـادر جلو جلو  هـَپـ ی :)

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 12:20 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

بـآ اینکه از صـُب رفته سرِ کـارُ سـاعتِ یکِ شب خسته و کوفته برگشته،امـآ نمیخوابه تـا من بخوابمـ

هرچقدر بهش میگم بخوابــ ،عینِ این پسر بچـه هـایِ تـُخس میگه : نـُچ تـآ شوومـا نخوابی منمـ نیمیخوابم :)

منمـ واسـه اینکه زودتر بخوابه ُ بیشتر استراحتــ کنه زودی بهش شب بخیر میگم ُ میخوابم. {مژه}

+شبـآ اصلـا نمیتونمـ آرومـُ راحتـ بخوابمـ.....محمدَم همینطوره.میگه وقتی پیشم نیستی خوب نمی خوابم.

امـآ همین که میرَم پیشش سریع خوابش میگیره.بهش میگم من شدم دیـازپـآم واست !!! آقـا خودش

میخوابه ُمنمـ حوصلمـ سر میره :|

+دلم یه خوابه آرومُ بی دغدغه میخواد


Sleeping Kid Stock Illustration

.

تـو دُنیـآ آدَمهـآے زيـآدے

تو تـَخــتـهآے دُو نفره مـےخــوابـَטּ...

امـآ قـشنگتر اینه کـه بـعضـے آدمــهــآ

رُوے تختهـآیِ يـکــ نفره ؛ بـيـآدِ هَمـ بیدآرטּ :)


یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 22:51 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

چـه لَطیفــ اَست ، حسِّ آغـآزی دوبـآره

و چه زیبـآست رسیدَטּِ دوبـآره به روزِ زیبـآیِ آغـآزِ تنفس ...

و چـه اندازه عجیب است روزِابتداےِ بودَטּ

و چـه اندازه شیـریـטּ است امـروز...

روزِ میلـآد...روزِ " تــــو " ....

روزے کـه تـو آغـآز شـُدی....

تولـدَتــ مـُبـآرَکــ :)

.

+ اینمـ 2 تـآ از عکسـایی که بـا گوشیمـ کشیدَمـُ دیشب براش فرستـآدَم : " 1 " ... " 2 " نیشخند

+ خدایـا شکرتــ واسـه به دُنیـا اومدنِ همچین پسرَکی... " مـُحمد بهترین ُ یزرگترین اتفـاقِ زندگیمـه :)"

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 18:56 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

16 ِ اُردیبهشتــ ِ 66 {لبخند}

خدا یـه پسرِ نـآزنین ُ هدیه داد به خونوادَش ...یه پسـر که کم کم بزرگــ شد ُ الان شدِ یه " مــــــَرد "

یـه مـَرد که من میتـونَم بهش تکیـه کـُنم ُ پشتم بهش گـرم بـآشه...

یه مـَردی که هنوزَم واسه مـَن یه پسر کوچولویِ شیطونِ ُ میمیرَم واسش ... :)

از خدا براتـــ اول از همه سَلـآمتی و بعد مـوَفّقیتــ در زندگی ُ میخوام http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

+ سـاده میگم : " تولـّدِتــ مـُبـآرَکــ مـَردِ مـَטּ "

+شاید این را تا به حآل کسے به تو نگفته باشد : "بهتریـטּ شانسی که اطرافیـآنتـ آورده اند،تولّدِ تو بوده..."

.

آטּ روز ...

رنگــِ دنیـآ برآﮮ سآعتی ، آبـﮯ بود !

از آسماטּِ بـﮯاَبـرِ بـارآטּ زآ ،

در شبــِ مهتآبـﮯِ اُردیبـهـشـت

خآطره اﮮ به زمیـטּ چکید و ...

تــو ، متولّـِد شُدی :)

و اکنوטּ،هرسآل در ایـטּ روز،

پآﮮکوباטּ برایِ جشـטּِ تولّدتــ هـَستمـ !!!

.

از وبــِ آبیِ آرامـِ بـُلند

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 11:48 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

شروع کرده اَم به نوشتـטּ

از تــــو ،

واژه ـهآیـَم را ببیـטּ

به رقــص آمده اَند!

.

+ بـانویِ آذَر :)

+ هستمـ امـآ نتم خرابه نمیشه هر روز بیـآم :(

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 18:3 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |

امروز قرار بود بعد از يـوني برم پيشِ محمد :)

گفته بود از صب بيـآ امـا کلاس داشتم نميشد نرم.رفتم ديدم کلـآس تشکيل نميشه...کلي حرص خوردم امـا

در عوض خوشحال بودم که زودتر ميرم پيشش.خيلي وقت بود هوسِ کشکِ بـآدمجون کرده بودم.سرِ راه

بـادمجون خريدم و رفتم.محمد امروز زياد رو فرم نبود....بدنش درد ميکرد.آخه شبِ قبلش زيـاد کـار کرده

بود.همش خواب بود منم حوصلم سر رفت خيــــلي. :(

مامانش واسه ناهار ميخواست کباب درست کنه اما بهش گفتم نه کشکِ بادمجون ميخوام.اونم درست

کرد.خوشمزه شد.من سه بار خوردم.باره آخر دکمه شلوار لي مو بـآز کردم که راحت تر بخورم.

محمدنگـام کرد ُ خندید!!!نیشخند

هرچند که محمد زياد حـال نداشت امـا همينکه پيشش بودم ُ هرلحظه که ميخواستم نيگـاش ميکردم،

خودش خيليِ واسم.{لبخند}

بـازيِ انگري بــِرد ُ که ميشنـاسين...آره؟؟؟عروسکـاشُ درست کردم.يه دست واسه خودم يه دستم واسه

محمد. "کيليک کن" .....اينم از يه نمـآيِ ديگه " کيليک کن "

خيلي دوسِشون دارم.داداشمم گير داده که واسم درست کن :|

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 18:13 | مَریـ❤ـمـ بــآنـو |